![]() |
![]() |
|
| هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار ----------- کس را وقوف نیست که انجام کار چیست |
|
او مرد خوبی بود، همیشه همۀ بچهها را نصیحت میکرد. حرفهایش را باید توی کتابهای خوب مینوشتند، توی کارهای فرهنگی و از این چیزها بود. همیشه میگفت: پسرها نباید از آلتشان جز برای شاشیدن و تولید بچههای صالح و مشروع استفاده کنند. زنا بد است، لواط بد است، گناه دارد بخدا...نکنید از این کارهاها. در دانشگاه زنجان به نجابت و چشم پاکی و پارساخویی معروف بود. سینهچاکانش میگفتند که کرامات زیاد دارد و طیالارض میکند و سیمش به خدا وصل است و و .... کارش را دوست داشت چون اصطکاک خاصی با دانشجویان داشت. خیلی اوقات مجبور میشد بعضی دانشجویان را به خاطر عدم رعایت شئونات اخراج کند.خودش هم دلش میسوختها، ولی مجبور بود، در پیشگاه خدا نمیشد دودره کرد و پیچاند. همیشه فکر میکرد آیا آنهایی که کار بد میکنند با آنهایی که کارهای خوبخوب میکنند نزد خدا یکسانند، عمرا ً یکسان باشند، همانا دوسان هستند. مرد فرهنگی این اواخر خیلی خدایی شده بود. این اواخر دانشجویی که وووووووی اوف اوف ماده ابلیس بود را ناچار بود اخراج کند. او دختر بدی بود بچهها، البته به زعم کارشناسان امور هیزیه گوشت حق و بیاستخوانی محسوب میشد و سخت شهوت برانگیز اما او میخواست این دختر که هر آن بیم نجس کردن فضای مطهر دانشگاه از او میرفت را اخراج کند. حرام بود در دانشگاه ماندن اگر دختر نمیخواست درس بخواند. هی میگفت دختر جووووووووووون، خوب شو، فرشته شو،نجیب شو. ولی دختر گوش نمیکرد و گویی روحش را به شیطان فروخته بود.پس تصمیم گرفت که دختر را اخراج کند. دختر گفت پس بریم توی اتاق شما من یه چیزخصوصی بگویم و بعد اخراجم کن. مرد پارسای سادهدل نیز گفت: باشه بریم و خلاصه رفتند. معاون فرهنگی یه هو دید که ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ دختره روسریش را برداشته است. یعنی گرم شده بود؟! ناگهان دریافت که دو سه تا از دکمههای خودش هم باز شده، خواست که دکمههایش را ببندد، ولی شیطان با طلسمی شوم انگشتانش را مثل سوسیس نرم کرده بود. شیطان ولش نمیکرد. بیشرف هیکلش هم خیلی گنده بود. شیطان خیلی نفوذ کرده بود، برخلاف انگشتانش که چون سوسیس نرم شده بودند گوگولیش از هجمۀ عذاب وجدان و درد غربت و برباد رفتن آرمانهای پاک در دل نسل جوان و خشم و ... نعوذ بالله نعوظ شده بود و غمی تلخ در بیضههایش شعلهور بود. با ایمانی محکم گفت اعوذ بالله من الشیطان الرجیم اما اینجا هم تیرش به سنگ خورد. از بس که هیکل شیطان بزرگ بود و دفتر مرد سادهزیست کوچک و جا تنگ، خدا نمیتوانست وارد شود. فریادی تلخ سر داد که ای دختر: برو که شهوی شدهای. زینهار ای ابلیسه، ای عفریته، ای هند روسبی جای جگر چیز دیگر خوار، ای سندۀ شیطان، برو که من از این کارها بدم میآید، چون حاجیه خان به حج رفته است در موضع ِ خشتک تارعنکبوت بسته است، من هرروز آتش و لهیب بیایمانی در عضو را با آب یخ میزدایم. برو که از من تا اسارت در چنگال دیو شهوت قرنها فاصله است. اما دختر که خوب گوشتی بود باعث میشد که او یه جوری شود، البته یه جور عصبانی نه شهوانی. از فربگی او از لقمههای بیشک حرام و تضاد با گرسنگی مسلمانان آفریقا دل ریش بود. آها یه چیز دیگه، حاج فرهنگی روزه هم بود. در همین گیرودار چند دانشجوی مذکر قلچماق در را با لگد زدند و قفل را شکستند. آه در چگونه کلید شده بود، خدایا، آخه خدایا، چرا شیطان را همیجوری ول میکنی، شیطان ِ خواهرشیطان چگونه کلید را ربوده بود، حتما وقت نماز که او هیچ چیز از بیرون نمیفهمید. نخست اندیشید که این نره گرگها به طمع اشتراک در خرگوش چاقش سوی دفتر هجوم آوردهاند. ناگهان پرده کنار رفت، آینده در برابر دیدگانش از سوراخ مقعد شیطان هم تاریکتر شد. پسرها به سویش حمله کردند، هلش دادند و لعبت چاقش از برابر دیدگان پارسایش گریخت و نسیمی از عطرش پرههای بینیش را سوزاند. پرنده پرواز کرد و سنجاقک بال گشود. ناگهان آتش از ترس در برخی اندامش فروکش کرد.گیج بود، پسرهای نالوطی و نامرد تن لاغرش را هل دادند، اما او که کاری نکرده بود، دکمهها را هم شیطان باز کرده بود. حالا چند روز است که بچهها پدر مهربان و پاکشان را ندیدهاند، او قربانی یک توطئۀ صهیونیستی شومبولی شده است. آه آیا این دختر همان مونیکا لوینسکی یهودی نبود، آه خدایا، عدالتت کجا رفته!!!؟؟؟ ای مونیکا بنت شمربن ذالجوشن لوینسکی، آه.... پینوشت: در پی حادثۀ فوق بسیاری از معاونین فرهنگی از فقدان امنیت جنسی نالیدند، آنها گفتند که دختران بسیاری به آنها تجاوز کردهاند و آنها از ترس آبرو یا اینکه کسی باور نکند یا اینکه کسی با آنها ازدواج نکند مسئله را چون رازی سوزان در سینه پنهان کردهاند. پینوشت 2: پس از برکناری ناعادلانه معاون فرهنگی 40 میلیون نفر از رجال دلسوز برای خدمت در پست خطیر و البته شیرین معاونت فرهنگی دانشگاه زنجان( شیرین به خاطر خدمت به خلق) اعلام آمادگی کردند.آنها سفید امضا کردند. پینوشت 3: کارشناسان پزشکی علت لاغری معاون فرهنگی را نمیدانند. پینوشت 4: هیچکی با اون دختره ازدواج نکنهها... پینوشت 5: داوود یکی از معاونین فرهنگی در حالیکه اشک توی چشمانش حلقه زده بود با پوزخند مصاحبه زیر را کرد. پوزخند: ا ِا ِا ِا ِا ِا ِ داوودی چرا گریه میکنی؟ داوود: آقا ما معاونین فرهنگی خیلی بدبختیم، دانشجوها ما رو اذیت میکنن. ما دیگه جونی واسمون نمونده.. پوزخند: خاطرۀ خودت را تعریف کن، داوود باید خیلی چیزها برای مردم روشن بشه داوود: یه روز...آخ سوختم آقا پوزخند کیو کیو کیو کیو( صدای گلولههای چند موتورسوار خودسر که داوود را کشتند، داوود ترور شد و معمای وحشتناک توطئۀ صهیونیستی فوق لاینحل موند ) پوزخند: داااااااوووووووووددددد، نه تو نباید بمیری، داوود به خاطر حقیقت، به خاطر عشق، اوه دااااوووود؛ بی تو من تنهایم پینوشت 6: اینکه میگویند حج برای زنان بدون همراهی شوهرانشان حرام اعلام شده چاخان است. پینوشت 7: بچهها داوود رو فراموش نکنید، اون به خاطر حقیقت سولاخ شد... پینوشت 8: شعری در رسای معاون فرهنگی و داوود مرد فرهنگی رفت و پشت میلهای زندان دراز شد و ندید که چقدر دختران باصفا برای دفتر او دلتنگ ماندند چه مهربان بودی ای گوشت وقتی گولم زدی و ناقوس مرگ شونصد بار نواخت و شهر قابیل از خون معاونین فرهنگی بنا شد نه از خون ورزا و بز و معاونی که یه روز دخترها رو تو دفترش نصیحت میکرد اکنون مردی تنهاست مردی تنهاست دنیا دیگه مثل داوود نداره شاید نتونه بیاره داوود جات خیلی خالیه بچهها داش داوودم رفت روحش شات پینوشت 9: از سال آینده کنکور در تمامی رشتهها حذف میشود، به دلایل نامعلومی هیچ دختری مایل به گرفتن دفترچۀ کنکور نیست و کلا شرکت کنندهها کم شدهاند! The end |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387ساعت 23:18 توسط هادی رضائی |
|
|
سرزمین محبوبمان، وطن اسلامی، ایران صادر کنندۀ الگوی انقلاب رنجبران با سس تشرع امروز مغروق در کثافت عامدانۀ گرانی از سوی سیاستمداران خویش است. امروز آخرین میلیمترهای آلت مهیب و زمخت فشار بر بهترین ملت دنیا، با لذت فراخور سیاسان دلسوزش در مقعد خون آلودشان فرو میرود. امروز شومترین جنگها در جنگل ایران رخ میدهند. جنگ رنجبران نه بر ضد سیاستمدران، نه بر ضد توانگران که بر ضد رنجبران؛ هرکس دیگری را بیشتر به چشم رقیب میبیند تا همراهی در بدبختی و سهم روزی این رقیب از سهم روزی خود او برگرفته شده است. اینان با یکدیگر میجنگند تا نان و خردهریزهایی که از میز بزرگان به زیر ریخته میشود از کف همدیگر بربایند. امرزو دستان فربه در کنار دستان خشکیده و لاغر در همهمۀ استغاثههای مزورانه و صادقانه به آسمانی بلند است که خدایش چشم فروبسته است. امروز نهایت بینوایی است.چرا پفیوزها هنگام سپوختن بیچارگان دهان بوگندویشان را نمیبندند. چرا در هنگامه دریدن سرود و وعدۀ نوازش سر میدهند. و چرا گروهی از دریدگان فرومایه که بسیارند باور میکنند. انگار این خفقان تمام نمیشود. انگار در این قحطستان جاوید گوریلهای پشمالوی اصل 44 تا بینهایت زنجیرها گسسته نخواهند شد، تنها آلیاژ و قفلشان عوض میشود. امروز آنان که رخسار پلشت خود را زیر پوشش پرهیزکاری و دوستی پنهان کردهاند با ما چون سالهای سیاه و منسوخ بردهداری رفتار میکنند. امروز تنها دو حزب در این گورستان وجود دارد. مردم و دشمنان مردم. باقی همه سیاهکاری بزرگان است. شاید حتی فردا بدتر از امروز باشد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 19:16 توسط هادی رضائی |
|
|
اگر شیرین نبود شاید خودش را میکشت. چه فرقی با همهی کارگران بدبخت داشت، روزی دوازده ساعت از جیغ خروس تا بوق سگ کار میکرد. چهار ساعت رفت و آمد و هشت ساعت خواب. تا به خودش میآمد میدید که باید بیدار شود و سر کار برود و تا کار تمام میشد باید میخوابید. اگر به خر شوک الکتریکی میدادند و اگر سگ را با کابل میزدند حاضر نبود به جای او کار کند. در محنتبارترین کار دنیا که کاسهی صبر صبورترین قاطرها را به چشمبرهمزدنی لبریز میکرد . اگر شیرین نبود این زندگی چه مفهومی داشت. برای او که دور از شهرستان در آپارتمان بیست وهفت متری زندگی میکرد، روی تشک زشتی میخوابید که هیچ معشوقی جرات دراز کشیدن رویش را نداشت، در فضایی که بوی نا و غذای مانده و گوز و تهسیگار و جوراب همه چیز را گرفته بود چه کسی جز شیرین میآمد، او که مهربان بود، او که حتی یک بار از این فضای وحشتناک خم به ابرو نیاورده بود، و او که زیبا بود و با کلاس و با تمام این تفاسیر عجیب این بود که معشوق او شده بود. کمی رفتارش عجیب بود، اما خنده از دهان زیبایش لحظهای دور نمیشد، شیرین از همان دیدار اول نشان داد که خانمتر از این حرفهاست. روز اول که همدیگر را دیدند شرت هم پایش نبود. شیرین مهربان بود، حتی نگاهی به برهنگی او نینداخت که خجالت بکشد. اعتراضی به اینکه گهگاه با بیاحتیاطی خودش را میخاراند یا شست کلفتش را داخل بینی میکرد نداشت. حتی یک بار جلوی او ان دماغش را گلوله کرد و روی فرش انداخت، شیرین چیزی نگفت. جلوی شیرین خیلی کارها میکرد، در دستشویی را نمیبست آخر نمیخواست یک لحظه از دیدارش را از دست بدهد، اما شیرین سرزنشش نمیکرد. شیرین دختر عجیبی بود. تمام چیزهایی که یک دختر پاپتی امل را فراری بدهد را خدای ارحمالراحمین با سخاوت در بدن او جمع کرده بود. لبهای نازک که مادهخر ها را میرماند، انگار که موقع تولد بیدهان نبوده و همان لحظه ماما با تیغ برایش درست کرده باشد. دماغ عقابی که از لحاظ فیزیولوژیکی، ژنتیکی و علمی بوسه را برایش غیرممکن میکرد، موهایی به کلفتی موی زهار که از بینیاش بیرون زده بود. چانهای نازک و پیش آمده و کلهای با موهای فرفری پرپشت که از قضا چند جایش بر اثر بیماری واگیر کچلی سال شصت و سه در دهات چسگلاب دره زاهدان خالی بود. لاغر بود وقوز، با پاهای پرانتزی و در کل از هرچیز زشتترینش در بدن او بود. از بعضی چیزها که لازم نبود بزرگترین و زمختترین و از بعضی چیزهای لازم ریزترینش در بدن زشت او قرار داشت. اما شیرین حتی یک بار تحقیرش نکرد. شیرین خانم بود. نامش شیرین بود اما فامیلش را نمیدانست. از کجا آمده بود، چند سالش بود، پدر مادرش که بودند، قصد ازدواج داشت یا هیچ چیز دیگر را از او نمی دانست. اصلا به او اجازهی حرف زدن نمیداد. به او اجازهی هرکاری میداد، اما جوری بود که انگار حرفهایش را نمیفهمد. فقط خودش حرف میزد. آشناییشان ساده بود. موقع تماشای فیلم شیرین پیدایش شد. از کجا شاید خدا هم نمیدانست. به تنش پیراهن یقهاسکی تنگی بود و زیرش برجستگی زیباترین سینههای دنیا خودنمایی میکرد. راجع به فیلم با او حرف زد. دهان زیبایش مانع میشد که حرفهایش را بفهمد. همه چیز راجع به فیلم میدانست، اسم خیلی از بازیگرها را عین خارجیها میگفت، حتی فیلمهای دیگرش را هم مثال میزد. آه که چقدر این شیرین دوستداشتنی بود. شیرین مثل بقیهی دخترها نبود. مثل هیچ دختری نبود. تنها او را جمعهها میدید، وقتی نزدیک بود از غصه دق کند شیرین با یک فیلم تازه از راه میرسید. گاهی فیلمهایش از آن صحنههای آنچنانی داشت و او با خودش فکر میکرد که شاید شیرین با زبان بیزبانی از او رابطهای گرمتر میخواهد. اما رفتارش هیچ این را نشان نمیداد. شییرین همان شیرین هفتهی پیش بود. باز لابلای فیلم، آن را متوقف میکرد و برایش حرف میزد، چند بار لبهایش را بوسید، تن جوانش را غرق بوسه کرد، شیرین اما هیچ عکسالعملی نداشت. نه اورا به خود جذب میکرد، نه اورا دفع میکرد. شاید مضحک بود، اما در گرماگرم بوسه باز راجع به فیلم حرف میزد. گاهی انگار ناراحتش میکرد. اما شیرین دختر خاصی بود. هرچه کرد شیرین راضی به سکس نمیشد. شیرین فقط از فیلم حرف میزد. حتی موقع بوسه لبهایش را تکان نمیداد. محض رضای خدا یک بار دستش را هم نگرفت، یک بار هزار بار صدایش کرد و او هیچ جواب نداد. شاید فقط دوست داشت حرف بزند. اما او غمگین بود. روزی از او خواست که با او ازدواج کند، شیرین باز از فیلم صحبت کرد. گفت که لا اقل به سفر بروند، شاید همدیگر را بهتر بشناسند و اینکه فقط ترا به خدا از فیلم حرفی نزنند. اما شیرین جوابی نداد. عصبانی شد، جلوی تلویزیون رفت و روی صورت شیرین، مجری برنامهی سینمایی GEMTV ادرار کرد، شیرین اما باز راجع به فیلم صحبت کرد. چهارم اردیبهشت هشتاد و هفت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:20 توسط هادی رضائی |
|
|
صیادی در جنگل تیری رها میکند، شکار بر زمین میافتد، واو برای گرفتن صید از جای میپرد ،کفشش به لانهی موری که دو پا ارتفاع دارد برمیخورد و خانهی مور را ویران میکند و در نتیجه مورچگان و تخمهایشان پراکنده میشوند. فرزانهترین مورچگان هم هرگز به کنه این جسم سیاه و درشت و مخوف، یعنی کفش صیاد که ناگهان با سرعتی باورنکردنی به آشیانهاش راه یافته است و پیش از خود خروش موحشی بار آورده است و زبانههای آتش سرخرنگی همراه داشته است، پی نخواهند برد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 21:41 توسط هادی رضائی |
|
|
وقتی وارد پروفایل 360 شمار زیادی از دوستان همدورهام در دانشگاه میشوم عباراتی را میبینم که به نگارندههاشان نمیآید. انگار نه انگار که اینان همان طایفهی تو کف دانشکدهی فنی هستند و انگار جمعی از لطیفترین و ادیبترین بچههای هنر و ادبیات کشور گرد آمدهاند تا از زوال احساس و هنر جلوگیری کنند. همه احساساتی شدهاند، همه به طرفهالعینی اشکشان میآید، همه طفلکیها خستهاند، همه شاعرند و شاعر مسلک. نیمی از اینان را میشناسم و از ژست جدیدشان شاشم میگیرد. من در طول پنج سال گذر ایام در آن دانشکده دست هیچکدام از اینان یک کتاب ندیدم. ندیدم که بیتی شعر از دهان ریاکارشان بیرون بیاید.پسر محترمی که بزرگترین چالش عمرش در طول دانشگاه این سؤال بود که ؛ "چرا دخترای گروهتون پا نمیدن؟" حالا لطیفتر از سهراب سپهری است و میترسم حتی یک کامنت ساده در بلاگش زخمش کند.گروهی از این دختران ملیح، پیش از این زبرترین چیزی که در زندگی لمس کرده بودند موی زهارشان بود، و حال شعر زبر شاملو و اخوان را با جسارت در صفحهی نخست بلاگشان آلوده میکنند. آخر مگر فقط همینها مانده بود. مگر راه دیگری برای دوستیابی و دوست شدن نیست. مگر جور دیگر نمیتوانید. من آن شعر را از پشت دیوار اشکهایم به رنج خواندهام.من با شعر رنجآلود شاعر رنج بردهام و با مرگش مردهام. من میسوزم از اینکه ملیجکها و دلقکها و عروسکها اینگونه اطوار مبتذلی دارند. چرا تظاهر به چیزی که نیستید میکنید. مگر با همان کاراکتر قبلی به اهداف خود نرسیدید که پوست انداختهاید. پایتان را از زمین ادبیات بیرون بکشید. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 15:8 توسط هادی رضائی |
|
|
به رومن رولان، خالق مادرانهترین مادرانهی تاریخ و به رزای مهربان
و بعد بغلم میکردی و بوی تند رنگ کارخانهی رنگسازی با بوی عرق زیر بغل پیراهن پلاستیکی کهنه و عطر ارزانقیمت مخلوط میشد و من گیج و مدهوش میان آغوش تو میماندم. آرام ِ آرام میماندم. همه چیز ساکن بود و این سکون برای پسرک شش سالهی آن روزها هرگز آزارنده نبود. در آغوش تو نیاز به جنب وجوش را از یاد میبردم، زیبا بودی و لاغر، خیلی لاغر! چشمان سبزم را دوست داشتی و من گرمای تنت را میفهمیدم و میبلعیدم. آفتاب پشتم را گرم میکرد و این در برابر گرمای تن تو هیچ بود. شاید هجده ساله بودی، بیمار کارخانهی رنگسازی، حریص نانی که میان قوطیهای رنگارنگ رنگ میجستی، با سینهای که سرفههای خشک کارخانه را به عنوان بنهای رایگان به خانه میآورد. من سرم را روی سینهات میفشردم و سرفهها را واضحتر حس میکردم. یک تن بودیم، گویی من سرفه میکردم، تو سرفه میکردی، ما سرفه میکردیم و تو میشنیدی، من میشنیدم. گرسنهی صدای نجیب و ضعیفت بودم که لابلای سرفههای خشک به نرمی از شیار سینه بالا میآمد، میشنیدم صدایی را که به نجوا نامم را میخواند. فدای چشمان سبزم میشد. من غرق خیرگی در لبهای سرخی بودم که دستان کوچکم را میبوسید. دهانی گرامی که شباهنگام، قصههای خوابآلوده را جویدهجویده برایم میخواند. هرگز پدری نبود، پدر افسانهای مضحک بود، توهمی عجیب که من نباید باور میکردم، پدر دروغی بود که در خانهی همه بود، اما بههرحال دروغ بود. نمیدانم چگونه شش ساله شدم، انگار همیشه شش ساله بودهام. حریص بوی رنگهای کارخانهی رنگسازی آمیخته به بوی عطر پالوده در عرق تنی لاغر. مریم، آنگاه که نبودی کوچهها عیسای کوچک بیرفیق را نگاه میداشتند. من کوچه را میرفتم و میآمدم. نه بازیچهای، نه بازیگری که باهم بازی کنیم. من آنقدر به تنهی تنومند تکدرخت چنار انتهای کوچه زل میزدم، تا آنکه قامت نازکت در کنارش ظاهر شود. غروب که خورشید برگهای سبز نوک درختان را آتش میزد، تو هم میآمدی. غروب را دوست داشتم، چون عاشقت بودم. میدویدم و دستت نرم از جیب خارج میشد وآبنبات کمبها را سویم دراز میکرد. موهای آشفتهی سرم را آشفته تر میکردی. دست سردت نسیمی خنک بود که میان گیسوانم میوزید و تپش قلب مهربانت همراه با سرفههای کارخانه لرزانش میکرد. هرگز پدری نبود. ما یک تن بودیم و جمعه تنها روز خوب هفته بود. من روی پای لاغرت مینشستم و تو صبورانه تحمل میکردی. گهگاه پای کمخون خوابآلوده را نرم تکان میدادی. من حریص چشمانت بودم. جمعهها تمام خستگیهای شش روز هفته را میدیدم که روی مژگان بلندت آوار میشد. پلکهایت سنگین بود و هردم سایهی مژگانت پای چشمها فرومیافتاد. لختی به خواب میرفتی و گهگاه با تعجب چشمانت را میگشودی. با سرفهای نرم سینه را صاف میکردی وصدای مخملینت را میشنیدم که میپرسید: "چند دقیقه خوابیدهام؟". همیشه قصه همین بود، من آماده بودم که تا ابد شش ساله بمانم. بمانم و به همین دیدار کمرنگ خوابآلود که در آغوش هم میخفتیم خو کنم. اما سرفههایت هرروز چنان شدیدتر میشد که راه خواب را میبست. گوشهایم که روی سینهات آرام گرفته بود، توفان وحشتناک سرفهها را خشن و دردناک میشنید. تلاش سینهی فرتوتی که عاجزانه میکوشید هوا را لابلای خلط پیامآور نیستی به درون بکشد. میدیدم که دیدگان زیبایت گاهی هراسان میشد و دستهای استخوانیت هوا را چنگ میزد و انگار میدیدم که هوا از تو دور میشد. میدیدم خونی را که کف دستانت هرروز حجیمتر میشد و زنی که صاحب سرفههای خونآلود بود هرروز کمحجمتر میشد. دستان یخزدهات به عادت هرروز نسیمی خنک را میان گیسوان آشفتهام میوزاندند. من کیف میکردم و با هم خمیر عشق را ورز میدادیم. تا آن روز غروب که دستانت سردتر از همیشه بود. نسیم دستانت مغزم را منجمد کرد و به خویش لرزیدم. سردم شده بود و برگهای نوک درختان چنار که دیگر سرخ بودند، میلرزیدند و شعلهورتر از همیشه به نظر میرسیدند. فردا تو به جای کارخانه به بیمارستان رفتی. من، پسرک حرامزادهی تنهای بیهمبازی بیپدر روی آسفالت سرد کوچهی حقیرمان ماندم و تو نیامدی. پاییز بود اما زیر پایم علفهای سبز روئید و تو نیامدی. غروب به جای تو پیرزن بیدندان همسایه، با دهان جمع شده در انزوای سالهای رفته، سوی من آمد. دهان بویناکی که گشوده شد و صدایی بم که شومترین خبر زندگی را برایم خواند. عیسی، مادرت مرد. پنجم فروردین هزار و سیصد وهشتاد وهفت ، بیست و شش دقیقه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 19:18 توسط هادی رضائی |
|
|
دوسال از شبی که با اشتیاق فراوان وبلاگنویسی را آغاز کردم گذشت. دوستان خوبی پیدا کردم که برخی از ایشان را عاشقانه دوست دارم ( ایوب جان، منظورم تویی) . در آستان سال تازه شاید دور ریختن تفکرات کهنه شایسته باشد. برآنم که که تا سالها بنویسم و پوزخند تریبون من است. این روزها به وبلاگ خودم دسترسی ندارم و فیلترشکنم هم خراب شده، پس یکی از خوانندگان یاریم کند که وبلاگ را ببینم. امروز بسیار غمگینم و چندان حال و حوصلهی ادیبانه نوشتن را ندارم. در سال گذشته دوستان بسیاری یاریم کردند. بهزاد لطفی (تاریخ انقضا: بهمن 86) : دوست بسیار فداکارم که فداکارانه یک سال تحملم کرد و دیگر نمیتواند. هادی رضائی هرگز التماس محبت نخواهد کرد، بنابر این ورود او را به لیست سیاه خوشآمد میگویم. دلیل آوردن نام او در ابتدای لیست اعتراف به این نکته است که دوستش دارم، به خاطر زحماتش و لحظات بسیاری از سال جاری که با او گذشت و به لطف او آسانتر گذشت، بهزاد لطفی دوست خوبی بود، گرچه برای نگاشت پایان بر این تیتراژ احمقانه بهانهای احمقانه جست. ایوب: ایوب جانم، تو مصداق عینی آنهایی هستی که وقتی واژهی رنج از کامشان درمیاید بوی گند نمیگیرد، شک ندارم که دوستی ما در آینده از لحاظ کمی تقویت خواهد شد، چه از لحاظ کیفی شائبهای بر آن وارد نیست، هرگز محبت تو در پیمودن مسیری صد کیلومتری برای دیدار فراموش نخواهم کرد، مراقب خودت باش، آزادی، هه... سعید کریمی: دوست دانشمندی که دیدارهای دیربهدیرش بر کیفیت آنها تاثیری نگذاشته است، او کسی است که همیشه چیز تازهای برای آموختن دارد، چشمان کنجکاو و جذابیتهای ویژهای دارد. بیشک دوستش دارم و دلتنگش هستم. مهدی حکمت: دوست مهربان و فداکارم، به هرحال در مورد داستان کوتاه به او بیش از هرکسی مدیون هستم، حالم از ادبش گاهی بههم میخورد اما مهربانیش لایزال است، در مورد بزرگواری او هرچه بگویم کم گفتهام و اطمینان از این که پوزخند را میخواند مرا گستاخ میکند. فرید صادقپور: آخی، فرید رفته سربازی طفلک، آخی، دوستش داشته باشید، آخی... فرید خوب است، برایش شکلات خریدم اما اسکلوار زودتر از موعد رفت و مرا به یقین رساند که بدرقهی یک ترک مصمم عین ترکیت است. فروزان: میدانم که حالش خوش نیست. مدتی است که اسمت را در قسمت نظرات ندیده ام و معترفم که سخت است. به رغم اینکه تو و فروغ را هرگز نخواهم دید، اما تصویرتان در قلبم حکاکی شده است. رزا: دوست جوان، مهربان که باز به من سر میزند، راحت به او خواهم گفت که بسیار دوستش دارم، به خاطر نگاه ویژه چشمان مهربانش، سودای رنجورش برای مطالبه مطالبات دست نایافتنی، و حسرتم برای دیدار دوباره اش. سعید رنگبست: سرسلسلهجنبان رفاقت، کسی که آنچنان سیرم کرده که دخترهای بسیاری از مصاحبت من محروم شدهاند. همکار روزهای آینده و کسی که در کنارم پارو خواهد زد، اما نه در دریا، بلکه پولها را. عزیزان تا همینجا کافیست، تلاش خواهم کرد که در سال نو نگارندهی نیرومندتری باشم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:47 توسط هادی رضائی |
|
|
پیشنوشت: سخن را با مطلبی از جان رالز، فیلسوفی از سرزمین شیطان بزرگ آغاز میکنم که در تعریف جامعهی عادلانه گفته است: "فرض کن عضو شورای مهمی هستی که وظیفه دارد تمام قوانین اجتماع آتی را بنویسد. اعضای این شورا ناچارند در کلیهی جزئیات بدون استثنا بحث و تبادل نظر کنند. و همین که به توافق رسیدند- و یکیک آنها قوانین را امضا کرد- فرض کن همه بمیرند. اما بلافاصله در جامعهای که قوانین آن را خود تدوین کردند دوباره زنده شوند. مسأله این است که آنها نمیدانند در این جامعه چه موقعیتی خواهند داشت. چنین جامعهای عادلانه است، چون از میان برابرها برخاسته است." این روزها شاهد چه شوری در این مملکت هستیم. قربانش بروم که عین روزهای اوایل انقلاب بوی همکاری برای ساختن مملکت از هر سو به مشام می رسد.من در پروفایل 360 برخی از دوستان دیدهام که عکسی با مضمون ائتلاف اصلاحطلبان به نمایش گذارده شده است.این حرکت هم قشنگ است. عزیزان برای چند روزی از زیدبازی دست برمیدارند و به آینده مملکت توجه میکنند. این روزها تلویزیون برای نشان دادن فراگیر بودن بحث انتخابات در جانهای مردم عضو خود را پاره کرده است. اقدامات بیسابقه هم کم نیستند. مثلا در روزهای عادی مردمی که از برابر دوربین تلویزیون میگذرند همه محجبه و متشرع هستند. اما حالا تلویزیون برای آنکه بگوید انقلاب جای خودش را در تمام منافذ ایرانیان باز کرده و چه بسا پاره کرده، به سراغ خیلیها میرود. مثلا زنی که روسریش نصفه است، مانتویی تنگ بر تن دارد که استغفراللههایش را به زیبایی بیرون زده، وهزار جلوههای ویژه و افکت و ترانزیسوین دیگر... این زن جز در بحبوحهی انتخابات شانسی برای دیده شدن در تلویزیون ندارد، اما او که حتی مشمول طرح شایسته تکریم امنیت نیز هست مورد سوال قرار میگیرد که؛ آیا در انتخابات شرکت میکنید. و او با لحنی سکسی میگوید بله وظیفه من است. خانم بازیگر سریالهای شاشآور سیما، که البته جوان برازندهای هم هست، مورد سؤال قرار میگیرد و او که با یک فاحشه فرقی ندارد، خودفروشانه آنچنان از انتخابات سخن به میان میاورد که انگار همه چیز مرتب است. در عین حال عشوه خرکیهایی که در کلاس های مریل استریپ تیز و بن کونگزلی آموخته رو میکند و از زیر پوشش فراخش یه جورایی دمش گرم!.... پیشبینی میکنم. پیشبینی میکنم. که امشب یک فیلم مستهجن (از همانها که جوانان انقلابی نسل 5- تا 5+ سوپر میخوانند) از تلویزیون پخش میشود. بیشک از نسوان و ذکور در بحبوحهی مقاربت و در گرماگرم و چکاچک کشتی این سؤال میشود؛ آیا شما در انتخابات شرکت میکنید؟ و این کارگران کارخانههای ... پاسخ میدهند، بله میکنیم، شرکت میکنیم و ضربه محکمی در دهان ابرقدرتها میزنیم. این روزها تعداد اصلاحطلبان در میان صالحین کم است، هرچند همینها به زعم مترسک خستگی ناپذیر کروبی، کیفی هستند. در مقابل، چهرههای تهریشی و نورانی اصولگرایان هستند که به رغم آنکه پفیوز به نظر میرسند خوبند و دلشان برای انقلاب میسوزد. اینها یه چیزی که خیلی بدشان میآید اسراف است و از اسلام آمریکایی شرت و کرستی و مثلث برمودایی بیزارند. اینها خوب قدر زن را بلدند و اینها خوبند و اینها باحالند و با صفا و... با جوانان هم جینگ هستند. در روزهای انتخابات ریاست جمهوری دولت نهم، شماری از روشنفکران کوننشور ( نگارنده عضو سراپا شرم این مجموعه بود ولی از کارش خجالت میکشد) به رأی ندادن برای زیر سؤال بردن مشروعیت نظام مشروع روی آوردند و به زعم خودشان ریدند. چه رئیس دولت نهم کسی بود که پیش از او کسی برای عمران این خاک با این حجم شکمش کار نکرده بود. مبارزانی که از ایشان سخن رفت، تنها با انبوه پیامکهای بیخاصیت به ظاهر طنزآلود به خیال خویش مبارزه کردند و بیشتر خود را مسخره کردند. این جماعت حال به همزن حالا مترصد جبرانند( نگرانده جزء این دسته نیست ولی از کارش خجالت نمیکشد)و می خواهند به اصلاحطلبان رأی بدهند، مثل احمقهای طاسی که هر روز دو تار موی خود را شانه میکنند یا بلند کرده دماسبی میبندند. اینان زمانی روزنامههای اصلاحطلب را مثل عضوی از بدن به هرسو میبردند و رل آدمهای مطلع فهمیده که پول چپپس را روزنامه میخرند بازی میکردند. به خاطر دارم که همینها فردای روزی که چندین روزنامه به دست دلسوزین انقلاب به گا رفت سری تکان دادند و از فردا به زندگی شاد خویش ادامه دادند. به هرحال گروهی همیشه باید معتقد به چیزی باشند و اگر نباشند ضایع است یا به هرحال قشنگ نیست. آنچه مهم است این است که کاری نمیتوان کرد. مشکل از عدم حضور و نتیجهی معکوس نیست. آن روی سکه مهم است که به هرحال عدهای به رئیس دولت نهم رأی دادند که اگر هزار نفر در سرزمینی به چنین فردی رأی بدهند برای ریدهمالی کافیند. حال که صحبت از 18 میلیون است و اگر شائبه تقلب هم مطرح شود باز نیمی از این تعداد وحشتناک است. حکومت حتی نیمی از مسأله نیست. این جمعیت عظیم که شاید از بستگان دور یا نزدیک خودمان باشند را چه باید کرد.این هیدرای وحشتناک را واقعاً چه باید کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 19:8 توسط هادی رضائی |
|
|
داشتم به بچهها نگاه میکردم. خیلی بیرمق و ضعیف شده بودند. مثل موشهای زرد کثیف که هیچ جونی توی تنشون نمونده، هرکدوم یه گوشه افتادند. بچهها نمیفهمند، هرگز توی تاریخ سابقه نداشته، نمیتونی به هیچ بچهای بگی غذا نیست. اونها غذا میخوان، این چیزیه که دهنشون رو میبنده، وگرنه توی بدترین حالت، وقتی ضعیف و لاغر و بیرمق شدن و چشماشون خیلی درشت شده، باز هم یه کلمه از یادشون نمیره؛ غذا. از سوراخ تنگ دخمه نگاه میکنم. بارون شدیدی میاد، دلم خیلی گرفته، و مثل هربار که دلم میگیره یاد پدرم میافتم. وقتی زخمی و ضعیف توی حیاط خونه استفراغ میکرد. خون بالا میآورد، چشماش یه کاسهی خون شده بودن، من و مادر ترسیده بودم و خواهرم سراسیمه به یه جای نامعلوم دوید، پدر دستای لرزونشو به آسمون بلند کرد و آخرین جملههاش همین بود: - گرسنگی، آه گرسنگی، نفرین به این زندگی، پسرم تو به مرگی طبیعی نمیمیری. شاید این رسم زندگی همهی ماست، نمیدونم، اما میدونم که امروز خودم این مرگ وحشتناک رو انتخاب کردم. من تنها به خاطر یک لحظهی جادویی حاضر شدم که این غذای مسموم رو بخورم. گوش کن پسر، آره حقیقت داره، وقتی بعد از روزها گرسنگی غذا رو دیدم، دیگه تحمل نکردم. مرگ چه اهمیتی داره وقتی زندگی اینه. - بابا چرا .... - گوش کن پسر، فقط گوش کن، اون لحظهای که لقمه از گلوم پایین رفت، یه لحظهی جاودانه بود. وقتی به خاطر اشتیاق وحشتناک و بغض همیشگی و خشکی مرسوم دهان طبقهی ما، لقمه اصطکاک زیادی با گلو داشت، وقتی داشت خفهام میکرد، باز هم شاد بودم. میدونستم به احتمال زیاد این آخرین لقمه است، اما اون لحظه غمگین نبودم. من غذا رو میفهمیدم، غذا مهمترین چیز دنیاست پسر. لحظهی کوتاهی بود، لحظهای که دوباره سیر بودم، اما اون آشوب مسخره حقیقت رو به من یادآوری کرد. فهمیدم غذا مسموم بوده، ولی به هرحال من انتخاب کرده بودم، باید میمردم. یادت باش....ه.... دیگه نمیتونست ادامه بده، گلوشو گرفت و با شدت فشار داد. انگار التماسشو میکرد که برای صحبت بیشتر فرصت بده، منو نگاه کرد، با دقت زیاد و بعد به مادرم نگاه کرد، نگاهش مثل همیشه شد و بعد هیکل مردونهاش برای همیشه خشک شد. چشماش رو به آسمون بود به طرز وحشتناکی خیره بود، خیره بود ولی نمیدید. ستارههای درخشان آسمون توی چشمای درشت و سیاهش سوسو میزدن. چشمهایی که دیگه هیچکدوم از ستارهها رو نمیدید، چشمهایی که مرده بود. از همون لحظه چیزی توی وجودم فرو ریخت. من له شده بودم. گریه مهمترین فعالیت شبانهروزم بود. گریه، گریه و همیشه گریه. شاید هرروز نیمی از آب بدنم رو بخاطر گریه از دست میدادم.ولی باید برمیگشتم. به خاطر مادرم که خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو میکردیم مرد. به خاطر خواهرم که خیلی زود با یه احمق ازدواج کرد و دیگه هرگز خبری ازش نشد. به خاطر برادرم که یک روز به خاطر تهمونده ماهی توی یه قوطی کنسرو زبونش رو برید و همهی خون بدنش رو از دست داد. به خاطر خودم که حالا تنها بودم و صدای هقهق وحشتناکم توی خونهخالی و مغز گنگم میپیچید. به خاطر م که بعدها وارد زندگیم شد وبچههایی که خیلی زود سروصدای وحشتناکشون هم خوشایند و هم نگرانکننده بود. شاید برای هر مردی توی زندگی انگیزه برای تلاش لازم باشه. پیش از اومدن م من دلیلی برای زندگی نداشتم. اما بعد تنها به خاطر اون و بعدها بچهها بود که انگیزهی سختترین کارها هم در من بوجود اومد. غذا نیست. گرسنگی چیز وحشتناکیه. گرسنگی چیزی نیست که مغز درک کنه. مدام بهت یادآوری میکنه. مدام توی دلت مثل سیر وسرکه میجوشه. انگار این همون مغزی نیست که میدونه خبری از غذا نیست. من نمی خوام باور کنم که گرسنه هستم، ولی ارتباط معده با مغزم نمیگذاره که باور نکنم. مگه چند سانتیمتر فاصلهی شکم و سر منه؟ دوست دارم فکرمو منحرف کنم. آب میخورم، ولی سیر نمیشم.آب بیشتری میخورم، دوست دارم سرمو بکوبم به دیوار که اینقدر با اصرار تکرار نکنه؛غذااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چند روزه که دارم اطرافم رو با دقت میگردم. گرچه چیزی برای خوردن پیدا نمیکنم. از دیوار یه خونه بالا میرم و وارد بالکن میشم، چند تا سطل کوچولو اونجاست که توشون حبوبات و گندم و از این جور چیزاست. باورم نمیشه، باورم نمیشه. *** مدتیه دارم از زندگی لذت میبرم،همه چیز به نظر مرتب میاد، من سیرم، بچهها سیر و شادن و م زیباتر از همیشه به نظر میاد، این روزهای خوب یک هفته ادامه داره، مخفیگاهم پر از غذاست و انگار ذخیرهی خوبی برای سالهای آینده وجود داره. صبح زود راه میافتم، احساسم میگه که این ساعت امن تره. یه گربهی سیاه میبینم که با لاقیدی منو نگاه میکنه. شاید بهتر باشه امروز خونه بمونم، اما من که خرافاتی نیستم. وقتی به مخفیگاه سر میزنم بهت زده میشم، از سطلها هیچ خبری نیست، انگار همشون رو جمع کردن، چرا؟! نگران بچهها هستم، میترسم برم بهشون بگم که امروز خبری از غذا نیست، مخصوصاً وقتی به برق چشماشون عادت کردم،وقتی که م با من مهربونتره، کمی گندم گوشهای ریخته، به سمتشون کشیده میشم، طنین صدای پدر توی گوشم مانعم نمیشه؛ "غذای روی زمین همیشه ممکنه مسموم باشه". احمقانهست، گندم به این شیرینی مگه میتونه مسموم باشه؟ اولش کمی میخورم، اگه مشکلی پیش نیاد برای بچهها هم میبرم. تا حالا که مشکلی پیش نیومده، خیلی مزهی خوبی داره، چرا کمی دیگه نخورم، وقتی گندم اینقدر زیاده و اینقدر شیرینه! سرم گیج میره، چیزی توی شکمم تکون میخوره، یه ضربه که ابتدا نرمه و لحظه به لحظه سنگینتر میشه توی سرم ضربه میزنه؛ گرومب، گرومب.... تجربه وحشتناکیه وقتی داری لقمه رو قورت میدی و به موازاتش استفراغ میکنی، شاید دیر شده! شاید مسموم شدم، خودمو دور میکنم، باید برم یه جای دور، نمیدونم چرا باید دور بشم، میرم سمت خرابههایی که فاصلهی چندانی با خونه ندارن، یه آینه روی زمین افتاده، صورتم رو میبینم، رگهای چشمام بزرگ و بزرگتر میشه، دنیا پر از رگهای خونی میشه، با هر ضربان قلبم چشمام بزرگ و بزرگتر میشه، روی صورتم استفراغ میکنم، همه گندمهایی که خوردم رو استفراغ میکنم، همهی باورم به غذا رو استفراغ میکنم، لعنت به این زندگی..... نمیدونم چند روز گذشته، ولی من زنده موندهام، وقتی چشمامو باز کردم همه چیزو به خاطر آوردم. یه صورت تکیده دیدم، یک جفت چشم ریز سیاه رنگپریده، یه کثافت غرق شده توی استفراغ رو توی آینه دیدم، بیچارهای که از بدشانسی یا خوششانسی نمرده بود! م چیزی نمیگه، بچهها وقتی منو توی این حالت میبینن ساکت میشن، باید بخوابم، باید باور کنم که گرسنگی چندان چیز بدی نیست، که وضعیتش به مراتب تمیزتره. نمیدونم م از کجا غذا میاره، کمه، ولی سالمه، غذایی که م با خودش میاره هم خیلی زود تموم میشه، دوباره همهی ما گرسنهایم. حرف نمیزنیم که تهموندهی انرژیمون زائل نشه، به هم نگاه میکنیم و نگاهمون رو از صورت همدیگه میدزدیم، هرکدوم یه گوشه ولو میشیم، میترسیم به صورت همدیگه نگاه کنیم، چون میبینیم که مرگ خیلی سریع خودش رو نشون میده، که انگار درسته، خوب پس مرگ اینه! و همه با هم داریم میمیریم. یکی از بچهها مرد، م برای جیغ زدن و گریه رمقی نداشت، دهنش رو باز کرد، خواست جیغ بزنه، اما نتونست. اشک توی چشماش جمع شدن، منو نگاه میکنه، اما... آخه چکار میتونم بکنم؟ صبح زود راه میافتم، زانوهای شُلم اجازه نمیده که به راحتی حرکت کنم، سرم گیج میره، دستم رو تکیه میدم به دیوار که نیفتم، ولی میافتم، مغزم کار نمیکنه، فضا برام آشناست، همون بالکنی که پر از غذاست و حالا قحطی زده به جا مونده، روی زمین یه مشماست، روش چند تکه سیب قاچ شده میبینم، شاید بچهای فراموش کرده سیبش رو بخوره، بوی سیب دیوونهام میکنه. زیاد طول نمیکشه که باور کنم سیبها مسمومه، یاد حرف پدرم میفتم، چه اهمیتی داره، باید همهی سیبها رو بخورم، بگذار برای لحظهای سیر باشم،باید به التهاب توی شکمم بیتوجه باشم.حالم بهم میخوره، روی مشما دست و پا میزنم، صدای خشخش مشما داره دیوونم میکنه، سایههایی رو میبینم که هر از گاهی پشت شیشهی در منتهی به بالکن ظاهر میشن. و صداهای وحشتناکی به گوشم میرسه.. - صدای مشما رو میشنوی؟ - آره، حتما سیبها رو خورده... - نگفتم میخوره، نگفتم میخوره... - انگار داره جون میده، مشما خیلی خشخش میکنه.. - ایول، فکر میکنی یه دونه باشه... - دیگه صدای مشما نمیاد، برو خاکانداز رو بیار... - اَه اَه، موشه اینجاست، وای هنوز نمرده، - پس واسهی چی گفتم خاکاندازو بیار، بدو تا در نرفته... به پشت افتادم، مایه گرمی زیر تنمه که میدونم استفراغه، دو تا آدم وحشتناک بالای سرم خم میشن؛ - کثافت استفراغ کرده - بده من خاکاندازو خاک اندازو بالا میبره، باید فریاد بزنم، اما استفراغ توی گلوم نمیذاره، با خاکانداز محکم روی سرم میکوبه، خیلی محکم.... پنجشنبه، نهم اسفند هزار وسیصد و هشتاد وشش |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 14:30 توسط هادی رضائی |
|
|
اکنون آنچه روزی نبود، هست فردا شاهد حضور پرشور مردم در انتخابات هستیم.فردا روز تایید این ادعاست که حال همهی ما خوب است و تو باید باور کنی.این روزها شاهد تبلیغات ارزندهای در مدح نظام فعلی و تقبیح نظام قبلی هستیم. چیزهای مفیدی خواندم و دریافتم که قدیما، البته نه خیلی قدیم، 31 سال پیش توی همین سرزمین گل وبلبل کلی کثافتکاری بوده است. ایش، ایش، حتی تصورش هم اسهالیم میکند. برخی از مظاهر این کثافتکاریها را در زیر میآورم و با مدرک اثبات میکنم که الان همه چیز مرتب است. ج: نکته، مورد ج اینقدر شرم آور است که آنرا قبل از الف می آورم. لواط، زنا، و .....: شاه آدم بدی بود، توی روزنامهای خواندم که حتی وقتی با فرح ازدواج کرده بود، سر و گوش و چیزش خیلی جنبنده بود، او وقتی میرفت مسافرتهای خارج، با فواحش مو طلایی که حتی تصورش آدم را ناراحت میکند از اون کارها میکرده است. اشرف، اوف اوف اوف، این از اون مادهسگ ها بوده است. همین است که فحش خارک... ( چند حرف در اینجا جا چاپ نشده است) خیلی به شاه می آمده است. شاه بی غیرت می دانست که اشرف حجابش را درست رعایت نمیکند، پروپاچه اش را با متعلقات در معرض دید میگذارد، اما عین خیالش نبوده است. روایت فرعی ولی مرتبط: یه روز گرم تابستان اشرف از پنجره داشته باغ رو نگاه میکرده، باغبان رو می بینه که به خاطر گرما با یک شرت و عرق گیر نازک مشغول باغبانی است، از قضا باغبان نرینگی بلند و ماده پلنگ افکنی داشته که از پایین شرت بیرون زده بود، اشرف مرد را به اتاق خویش دعوت می کند و فعل زنا با یاروئه میکند، روایت است که این مرد بعدا یکی از مقتدرترین مردان تارخ ایران شده است.منبع روایت مرد مطمئنی بود به جان خودم. به روایت روزنامهی دولیگرام سرویس و به نقل از سازمان افشای اسناد جندهبازی رژیم پهلوی اشرف فاحشه بوده است. میگویند او پسرخوشگل ها را میبرده و به آنها تجاوز میکرده است،( شاید 99% مردها بگویند که این تجاوز خیلی شیرین به نظر میاید، برای آنها متاسفم، ولی بر این عقیده ام که این تجاوز خشن به نظر نمیاید) فرح زن شاه که چیز مالی هم بود در کتاب پر تیراژ "سالهای دودول بازی در غربت" (که البته در ایران به دلیل مصور بودن یا قدرت تخیل تصویری مردم یا شهوت انگیز بودن یا اینکه مردم نگویند چه باحال یا هر چیز دیگر چاپ نشد) به روزهای تلخی اشاره کرده است که بعد از طلاق گرفتن از شاه با مردانی که شاه نبودهاند روابط جسمی داشته است. فرح در فصل 6 بخش 7 صفحه وسط چنین می گوید: "من فقط به چیز شاه عادت داشتم و دیگر نمی توانستم با چیزهای غیرشاهانه حال کنم، آن روزها خیلی تلخ بود، خیلی تلخ، اوه من غمگینم، و آن زن قشنگی که روزی با شاه میخوابید اکنون زنی تنهاست، یا به هرحال با مردانیست که زیاد باحال نیستند" من از فرح خیلی بدم اومد، وقتی این جملات رو خوندم، حالم به هم خورد، الف: اشرف آخرت مواد مخدر پخش و ساقی الساقیون این مملکت بوده است، او می خواست مردم را معتاد کند. مسائل فرعی ولی مرتبط: زمان شاه استخرها مختلط بود، زمان شاه یه جایی بود که زنای بد توش بودن، زمان شاه مردم عرق میخوردن، زمان شاه مردم این مردم نبودن، دخترا پاهاشون قشنگ بود، البته از دید اروتیک و کلا عن تو زمان شاه. اما این روزها، همه چیز مرتب است. زمان شاه فحشا منحصرا در اختیار خواهر شاه بود و یا آدم های پولدار، ولی امروز هر دختری به محض اینکه تصمیم بگیرد می تواند استعداد بالقوه اش را بالفعل کند. کافیست از خانه اش خارج شود، سر کوچه بیاید و سوار شود و شب فاحشه برگردد.محدودیت سن وجود ندارد، کسی نمی گوید کار بچه نیست، 14 ساله ها هم می توانند. فحشا دیگر مال پولدارها نیست، هر کسی حتی در محله های دوراهی قپون و ... می تواند بدون یک ریال هزینه فاحشه شود و اقتصاد خود را بچرخاند، مثل اشرف هم لازم نیست توی وان شیر بخوابد. زمان شاه کراک نبود، الان هست، حال ندارم دیگه بنویسم، الان بهتره دیگه، مگه نه؟ 21 بهمن 86
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 23:44 توسط هادی رضائی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من هادی رضائی 26 سال دارم
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |