تبليغاتX
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار ----------- کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
 

او مرد خوبی بود، همیشه همۀ بچه­ها را نصیحت می­کرد. حرفهایش را باید توی کتابهای خوب می­نوشتند، توی کارهای فرهنگی و از این چیزها بود. همیشه می­گفت: پسرها نباید از آلتشان جز برای شاشیدن  و تولید بچه­های صالح و مشروع استفاده کنند. زنا بد است، لواط بد است، گناه دارد بخدا...نکنید از این کارهاها.

در دانشگاه زنجان به نجابت و چشم پاکی و پارساخویی معروف بود. سینه­چاکانش می­گفتند که کرامات زیاد دارد و طی­الارض می­کند و سیمش به خدا وصل است و و .... کارش را دوست داشت چون اصطکاک خاصی با دانشجویان داشت. خیلی اوقات مجبور می­شد بعضی دانشجویان را به خاطر عدم رعایت شئونات اخراج کند.خودش هم دلش می­سوخت­ها، ولی مجبور بود، در پیشگاه خدا نمی­شد دودره کرد و پیچاند. همیشه فکر میکرد آیا آنهایی که کار بد می­کنند با آنهایی که کارهای خوب­خوب می­کنند نزد خدا یکسانند، عمرا ً یکسان باشند، همانا دوسان هستند. مرد فرهنگی این اواخر خیلی خدایی شده بود.

این اواخر دانشجویی  که وووووووی اوف اوف ماده ابلیس بود را ناچار بود اخراج کند. او دختر بدی بود بچه­ها، البته به زعم کارشناسان امور هیزیه گوشت حق و بی­استخوانی محسوب می­شد و سخت شهوت برانگیز اما او می­خواست این دختر که هر آن بیم نجس کردن فضای مطهر دانشگاه از او می­رفت را اخراج کند. حرام بود در دانشگاه ماندن اگر دختر نمی­خواست درس بخواند. هی می­گفت دختر جووووووووووون، خوب شو، فرشته شو،نجیب شو. ولی دختر گوش نمی­کرد و گویی روحش را به شیطان فروخته بود.پس تصمیم گرفت که دختر را اخراج کند. دختر گفت پس بریم توی اتاق شما من یه چیزخصوصی بگویم و بعد اخراجم کن. مرد پارسای ساده­دل نیز گفت: باشه بریم و خلاصه رفتند. معاون فرهنگی یه هو دید که ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ دختره روسریش را برداشته است. یعنی گرم شده بود؟! ناگهان دریافت که دو سه تا از دکمه­های خودش هم باز شده، خواست که دکمه­هایش را ببندد، ولی شیطان با طلسمی شوم انگشتانش را مثل سوسیس نرم کرده بود. شیطان ولش نمی­کرد. بی­شرف هیکلش هم خیلی گنده بود. شیطان خیلی نفوذ کرده بود، برخلاف انگشتانش که چون سوسیس نرم شده بودند گوگولیش از هجمۀ عذاب وجدان و درد غربت و برباد رفتن آرمانهای پاک در دل نسل جوان و خشم و ... نعوذ بالله نعوظ شده بود و غمی تلخ در بیضه­هایش شعله­ور بود. با ایمانی محکم گفت اعوذ بالله من الشیطان الرجیم اما اینجا هم تیرش به سنگ خورد. از بس که هیکل شیطان بزرگ بود و دفتر مرد ساده­زیست کوچک و جا تنگ، خدا نمی­توانست وارد شود.

فریادی تلخ سر داد که ای دختر: برو که شهوی شده­ای. زینهار ای ابلیسه، ای عفریته، ای هند روسبی جای جگر چیز دیگر خوار، ای سندۀ شیطان، برو که من از این کارها بدم می­آید، چون حاجیه خان به حج رفته است در موضع ِ خشتک تارعنکبوت بسته است، من هرروز آتش و لهیب بی­ایمانی در عضو را با آب یخ می­زدایم. برو که از من تا اسارت در چنگال دیو شهوت قرنها فاصله است. اما دختر که خوب گوشتی بود باعث میشد که او یه جوری شود، البته یه جور عصبانی نه شهوانی. از فربگی او از لقمه­­های بی­شک حرام و تضاد با گرسنگی مسلمانان آفریقا دل ریش بود. آها یه چیز دیگه، حاج فرهنگی روزه هم بود.

در همین گیرودار چند دانشجوی مذکر قلچماق در را با لگد زدند و قفل را شکستند. آه در چگونه کلید شده بود، خدایا، آخه خدایا، چرا شیطان را همیجوری ول می­کنی، شیطان ِ خواهرشیطان چگونه کلید را ربوده بود، حتما وقت نماز که او هیچ چیز از بیرون نمی­فهمید. نخست اندیشید که این نره گرگ­ها به طمع اشتراک در خرگوش چاقش سوی دفتر هجوم آورده­اند.  ناگهان پرده کنار رفت، آینده در برابر دیدگانش از سوراخ مقعد شیطان هم تاریکتر شد. پسرها به سویش حمله کردند، هلش دادند و لعبت چاقش از برابر دیدگان پارسایش گریخت و نسیمی از عطرش پره­های بینیش را سوزاند. پرنده پرواز کرد و سنجاقک بال گشود. ناگهان آتش از ترس در برخی اندامش فروکش کرد.گیج بود، پسرهای نالوطی و نامرد تن لاغرش را هل دادند، اما او که کاری نکرده بود، دکمه­ها را هم شیطان باز کرده بود. حالا چند روز است که بچه­ها پدر مهربان و پاکشان را ندیده­اند، او قربانی یک توطئۀ صهیونیستی شومبولی شده است. آه آیا این دختر همان مونیکا لوینسکی یهودی نبود، آه خدایا، عدالتت کجا رفته!!!؟؟؟ ای مونیکا بنت شمربن ذالجوشن لوینسکی، آه....

پی­نوشت: در پی حادثۀ فوق بسیاری از معاونین فرهنگی از فقدان امنیت جنسی نالیدند، آنها گفتند که دختران بسیاری به آنها تجاوز کرده­اند و آنها از ترس آبرو یا اینکه کسی باور نکند یا اینکه کسی با آنها ازدواج نکند مسئله را چون رازی سوزان در سینه پنهان کرده­اند.

پی­نوشت 2: پس از برکناری ناعادلانه معاون فرهنگی 40 میلیون نفر از رجال دلسوز برای خدمت در پست خطیر و البته شیرین معاونت فرهنگی دانشگاه زنجان( شیرین به خاطر خدمت به خلق) اعلام آمادگی کردند.آنها سفید امضا کردند.

پی­نوشت 3: کارشناسان پزشکی علت لاغری معاون فرهنگی را نمی­دانند.

پی­نوشت 4: هیچکی با اون دختره ازدواج نکنه­ها...

پی­نوشت 5: داوود یکی از معاونین فرهنگی در حالیکه اشک توی چشمانش حلقه زده بود با پوزخند مصاحبه زیر را کرد.

پوزخند: ا ِا ِا ِا ِا ِا ِ داوودی چرا گریه می­کنی؟

داوود: آقا ما معاونین فرهنگی خیلی بدبختیم، دانشجوها ما رو اذیت می­کنن. ما دیگه جونی واسمون نمونده..

پوزخند: خاطرۀ خودت را تعریف کن، داوود باید خیلی چیزها برای مردم روشن بشه

داوود: یه روز...آخ سوختم آقا پوزخند

کیو کیو کیو کیو( صدای گلوله­های چند موتورسوار خودسر که داوود را کشتند، داوود ترور شد و معمای وحشتناک توطئۀ صهیونیستی فوق لاینحل موند )

پوزخند: داااااااوووووووووددددد، نه تو نباید بمیری، داوود به خاطر حقیقت، به خاطر عشق، اوه  دااااوووود؛ بی تو من تنهایم

پی­نوشت 6: اینکه می­گویند حج برای زنان بدون همراهی شوهرانشان حرام اعلام شده چاخان است.

پی­نوشت 7: بچه­ها داوود رو فراموش نکنید، اون به خاطر حقیقت سولاخ شد...

پی­نوشت 8: شعری در رسای معاون فرهنگی و داوود

مرد فرهنگی رفت

و پشت میله­ای زندان دراز شد

و ندید

که چقدر دختران باصفا

برای دفتر او

دلتنگ ماندند

چه مهربان بودی ای گوشت وقتی گولم زدی

و  ناقوس مرگ شونصد بار نواخت

و شهر قابیل از خون معاونین فرهنگی بنا شد

نه از خون ورزا و بز

و معاونی که یه روز

دخترها رو تو دفترش نصیحت می­کرد

اکنون مردی تنهاست

مردی تنهاست

دنیا دیگه مثل داوود نداره

شاید نتونه بیاره

داوود جات خیلی خالیه

بچه­ها

داش داوودم رفت

روحش شات

پی­نوشت 9: از سال آینده کنکور در تمامی رشته­ها حذف می­شود، به دلایل نامعلومی هیچ دختری مایل به گرفتن دفترچۀ کنکور نیست و کلا شرکت کننده­ها کم شده­اند!

The end

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 23:18  توسط هادی رضائی | 

 

سرزمین محبوبمان، وطن اسلامی، ایران صادر کنندۀ الگوی انقلاب رنجبران با سس تشرع امروز مغروق در کثافت عامدانۀ گرانی از سوی سیاستمداران خویش است. امروز آخرین میلیمترهای آلت مهیب و زمخت فشار بر بهترین ملت دنیا، با لذت فراخور سیاسان دلسوزش در مقعد خون آلودشان فرو می­رود. امروز شومترین جنگها در جنگل ایران رخ می­دهند. جنگ رنجبران نه بر ضد سیاستمدران، نه بر ضد توانگران که بر ضد رنجبران؛ هرکس دیگری را بیشتر به چشم رقیب می­بیند تا همراهی در بدبختی و سهم روزی این رقیب از سهم روزی خود او برگرفته شده است. اینان با یکدیگر می­جنگند تا نان و خرده­ریزهایی که از میز بزرگان به زیر ریخته می­شود از کف همدیگر بربایند. امرزو دستان فربه در کنار دستان خشکیده و لاغر در همهمۀ استغاثه­های مزورانه و صادقانه به آسمانی بلند است که خدایش چشم فروبسته است. امروز نهایت بی­نوایی است.چرا پفیوزها هنگام سپوختن بیچارگان دهان بوگندویشان را نمی­بندند. چرا در هنگامه دریدن سرود و وعدۀ نوازش سر می­دهند. و چرا گروهی از دریدگان فرومایه که بسیارند باور می­کنند. انگار این خفقان تمام نمی­شود. انگار در این قحطستان جاوید گوریل­های پشمالوی اصل 44 تا بی­نهایت زنجیرها گسسته نخواهند شد، تنها آلیاژ و قفلشان عوض می­شود. امروز آنان که رخسار پلشت خود را زیر پوشش پرهیزکاری و دوستی پنهان کرده­اند با ما چون سالهای سیاه و منسوخ برده­داری رفتار می­کنند.  امروز تنها دو حزب در این گورستان وجود دارد. مردم و دشمنان مردم. باقی همه سیاهکاری بزرگان است. شاید حتی فردا بدتر از امروز باشد...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 19:16  توسط هادی رضائی | 

 

اگر شیرین نبود شاید خودش را می­کشت. چه فرقی با همه­ی کارگران بدبخت داشت، روزی دوازده ساعت از جیغ خروس تا بوق سگ کار می­کرد. چهار ساعت رفت و آمد و هشت ساعت خواب. تا به خودش میآمد می­دید که باید بیدار شود و سر کار برود و تا کار تمام می­شد باید می­خوابید. اگر به خر شوک الکتریکی می­دادند و اگر سگ را با کابل می­زدند حاضر نبود به جای او کار کند. در محنت­بارترین کار دنیا که کاسه­ی صبر صبورترین قاطرها را به چشم­برهمزدنی لبریز می­کرد . اگر شیرین نبود این زندگی چه مفهومی داشت. برای او که دور از شهرستان در آپارتمان بیست وهفت متری زندگی می­کرد، روی تشک زشتی می­خوابید که هیچ معشوقی جرات دراز کشیدن رویش را نداشت، در فضایی که بوی نا و غذای مانده و گوز و ته­سیگار و  جوراب همه چیز را گرفته بود چه کسی جز شیرین می­آمد، او که مهربان بود، او که حتی یک بار از این فضای وحشتناک خم به ابرو نیاورده بود، و او که زیبا بود و با کلاس و با تمام این تفاسیر عجیب این بود که معشوق او شده بود. کمی رفتارش عجیب بود، اما خنده از دهان زیبایش لحظه­ای دور نمی­شد، شیرین از همان دیدار اول نشان داد که خانم­تر از این حرفهاست. روز اول که همدیگر را دیدند شرت هم پایش نبود. شیرین مهربان بود، حتی نگاهی به برهنگی او نینداخت که خجالت بکشد. اعتراضی به اینکه گهگاه با بی­احتیاطی خودش را می­خاراند یا شست کلفتش را داخل بینی می­کرد نداشت. حتی یک بار جلوی او ان دماغش را گلوله کرد و روی فرش انداخت، شیرین چیزی نگفت. جلوی شیرین خیلی کارها  می­کرد، در دستشویی را نمی­بست آخر نمی­خواست یک لحظه از دیدارش را از دست بدهد، اما شیرین سرزنشش نمی­کرد. شیرین دختر عجیبی بود.

تمام چیزهایی که یک دختر پاپتی امل را فراری بدهد را خدای ارحم­الراحمین با سخاوت در بدن او جمع کرده بود. لب­های نازک که ماده­خر ها را می­رماند، انگار که موقع تولد بی­دهان نبوده و همان لحظه ماما با تیغ برایش درست کرده باشد. دماغ عقابی که از لحاظ فیزیولوژیکی، ژنتیکی و علمی بوسه را برایش غیرممکن می­کرد، موهایی به کلفتی موی زهار که از بینی­اش بیرون زده بود. چانه­ای نازک و پیش آمده و کله­ای با موهای فرفری پرپشت که از قضا چند جایش بر اثر بیماری واگیر کچلی سال شصت و سه در دهات چس­گلاب دره زاهدان خالی بود. لاغر بود وقوز، با پاهای پرانتزی و در کل از هرچیز زشت­ترینش در بدن او بود. از بعضی چیزها که لازم نبود بزرگترین و زمخت­ترین و از بعضی چیزهای لازم ریزترینش در بدن زشت او قرار داشت. اما شیرین حتی یک بار تحقیرش نکرد. شیرین خانم بود.

نامش شیرین بود اما فامیلش را نمی­دانست. از کجا آمده بود، چند سالش بود، پدر مادرش که بودند، قصد ازدواج داشت یا هیچ چیز دیگر را از او نمی دانست. اصلا به او اجازه­ی حرف زدن نمی­داد. به او اجازه­ی هرکاری می­داد، اما جوری  بود که انگار حرفهایش را نمی­فهمد. فقط خودش حرف می­زد. آشناییشان ساده بود. موقع تماشای فیلم شیرین پیدایش شد. از کجا شاید خدا هم نمی­دانست. به تنش پیراهن یقه­اسکی تنگی بود و زیرش برجستگی زیباترین سینه­های دنیا خودنمایی می­کرد. راجع به فیلم با او حرف زد. دهان زیبایش مانع می­شد که حرفهایش را بفهمد. همه چیز راجع به فیلم می­دانست، اسم خیلی از بازیگرها را عین خارجی­ها می­گفت، حتی فیلم­های دیگرش را هم مثال می­زد. آه که چقدر این شیرین دوست­داشتنی بود.

شیرین مثل بقیه­ی دخترها نبود. مثل هیچ دختری نبود. تنها او را جمعه­ها می­دید، وقتی نزدیک بود از غصه دق کند شیرین با یک فیلم تازه از راه می­رسید. گاهی فیلم­هایش از آن صحنه­های آنچنانی داشت و او با خودش فکر می­کرد که شاید شیرین با زبان بی­زبانی از  او رابطه­ای گرمتر می­خواهد. اما رفتارش هیچ این را نشان نمی­داد. شییرین همان شیرین هفته­ی پیش بود. باز لابلای فیلم، آن را متوقف می­کرد و برایش حرف می­زد، چند بار لبهایش را بوسید، تن جوانش را غرق بوسه کرد، شیرین اما هیچ عکس­العملی نداشت. نه اورا به خود جذب می­کرد، نه اورا دفع می­کرد. شاید مضحک بود، اما در گرماگرم بوسه باز راجع به فیلم حرف می­زد. گاهی انگار ناراحتش می­کرد. اما شیرین دختر خاصی بود.

هرچه­ کرد شیرین راضی به سکس نمی­شد. شیرین فقط از فیلم حرف می­زد. حتی موقع بوسه لبهایش را تکان نمی­­داد. محض رضای خدا یک بار دستش را هم نگرفت، یک بار هزار بار صدایش کرد و او هیچ جواب نداد. شاید فقط دوست داشت حرف بزند. اما او غمگین بود. روزی از او خواست که با او ازدواج کند، شیرین باز از فیلم صحبت کرد. گفت که لا اقل به سفر بروند، شاید همدیگر را بهتر بشناسند و اینکه فقط ترا به خدا از فیلم حرفی نزنند. اما شیرین جوابی نداد. عصبانی شد، جلوی تلویزیون رفت و روی صورت شیرین، مجری برنامه­ی سینمایی GEMTV ادرار کرد، شیرین اما باز راجع به فیلم صحبت کرد.

چهارم اردیبهشت هشتاد و هفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:20  توسط هادی رضائی | 
 

صیادی در جنگل تیری رها می­کند، شکار بر زمین می­افتد، واو برای گرفتن صید از جای می­پرد ،کفشش به لانه­ی موری که دو پا ارتفاع دارد برمی­خورد و خانه­ی مور را ویران می­کند و در نتیجه مورچگان و تخمهایشان پراکنده می­شوند. فرزانه­ترین مورچگان هم هرگز به کنه این جسم سیاه و درشت و مخوف، یعنی کفش صیاد که ناگهان با سرعتی باورنکردنی به آشیانه­اش راه یافته است و پیش از خود خروش موحشی بار آورده است و زبانه­های آتش سرخرنگی همراه داشته است، پی نخواهند برد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 21:41  توسط هادی رضائی | 
 

وقتی وارد پروفایل 360 شمار زیادی از دوستان همدوره­ام در دانشگاه می­شوم عباراتی را می­بینم که به نگارنده­هاشان نمی­آید. انگار نه انگار که اینان همان طایفه­ی تو کف دانشکده­ی فنی هستند و انگار جمعی از لطیفترین و ادیب­ترین بچه­های هنر و ادبیات کشور گرد آمده­اند تا از زوال احساس و هنر جلوگیری کنند. همه احساساتی شده­اند، همه به طرفه­العینی اشکشان می­آید، همه طفلکی­ها خسته­اند، همه شاعرند و شاعر مسلک. نیمی از اینان را می­شناسم و از ژست جدیدشان شاشم می­گیرد. من در طول پنج سال گذر ایام در آن دانشکده دست هیچکدام از اینان یک کتاب ندیدم. ندیدم که بیتی شعر از دهان ریاکارشان بیرون بیاید.پسر محترمی که بزرگترین چالش عمرش در طول دانشگاه این سؤال بود که ؛ "چرا دخترای گروهتون پا نمیدن؟" حالا لطیفتر از سهراب سپهری است و می­ترسم حتی یک کامنت ساده در بلاگش زخمش کند.گروهی از این دختران ملیح، پیش از این زبرترین چیزی که در زندگی لمس کرده بودند موی زهارشان بود، و حال شعر زبر شاملو و اخوان را با جسارت در صفحه­ی نخست بلاگشان آلوده می­کنند. آخر مگر فقط همینها مانده بود. مگر راه دیگری برای دوست­یابی و دوست شدن نیست. مگر جور دیگر نمی­توانید. من آن شعر را از پشت دیوار اشکهایم به رنج خوانده­ام.من با شعر رنج­آلود شاعر رنج برده­ام و با مرگش مرده­ام. من می­سوزم از اینکه ملیجک­ها و دلقک­ها و عروسک­ها اینگونه اطوار مبتذلی دارند. چرا تظاهر به چیزی که نیستید می­کنید. مگر با همان کاراکتر قبلی به اهداف خود نرسیدید که پوست انداخته­اید. پایتان را از زمین ادبیات بیرون بکشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 15:8  توسط هادی رضائی | 
 

به رومن رولان، خالق مادرانه­ترین مادرانه­ی تاریخ و به رزای مهربان

 

و بعد بغلم می­کردی و بوی تند رنگ کارخانه­ی رنگ­سازی با بوی عرق زیر بغل پیراهن پلاستیکی کهنه و عطر ارزان­قیمت مخلوط می­شد و من گیج و مدهوش میان آغوش تو می­ماندم. آرام ِ آرام می­ماندم. همه چیز ساکن بود و این سکون برای پسرک شش ساله­ی آن روزها هرگز آزارنده نبود. در آغوش تو نیاز به جنب وجوش را از یاد می­بردم، زیبا بودی و لاغر، خیلی لاغر!

چشمان سبزم را دوست داشتی و من گرمای تنت را می­فهمیدم و می­بلعیدم. آفتاب پشتم را گرم می­کرد و این در برابر گرمای تن تو هیچ بود. شاید هجده ساله بودی، بیمار کارخانه­ی رنگ­سازی، حریص نانی که میان قوطی­های رنگارنگ رنگ می­جستی، با سینه­ای که سرفه­های خشک کارخانه را به عنوان بن­های رایگان به خانه می­آورد.

من سرم را روی سینه­ات می­فشردم و سرفه­ها را واضح­تر حس می­کردم. یک تن بودیم، گویی من سرفه می­کردم، تو سرفه می­کردی، ما سرفه می­کردیم و تو می­شنیدی، من می­شنیدم. گرسنه­ی صدای نجیب و ضعیفت بودم که لابلای سرفه­های خشک به نرمی از شیار سینه بالا می­آمد، می­شنیدم صدایی را که به نجوا نامم را می­خواند. فدای چشمان سبزم می­شد. من غرق خیرگی در لبهای سرخی بودم که دستان کوچکم را می­بوسید. دهانی گرامی که شباهنگام، قصه­های خواب­آلوده را جویده­جویده برایم می­خواند.

هرگز پدری نبود، پدر افسانه­­ای مضحک بود، توهمی عجیب که من نباید باور می­کردم، پدر دروغی بود که در خانه­ی همه بود، اما به­هرحال دروغ بود. نمی­دانم چگونه شش ساله شدم، انگار همیشه شش ساله بوده­ام. حریص بوی رنگ­های کارخانه­ی رنگ­سازی آمیخته به بوی عطر پالوده در عرق تنی لاغر. مریم، آنگاه که نبودی کوچه­ها عیسای کوچک بی­­رفیق را نگاه می­داشتند. من کوچه را می­رفتم و می­آمدم. نه بازیچه­ای، نه بازیگری که باهم بازی کنیم. من آنقدر به تنه­ی تنومند تک­درخت چنار انتهای کوچه زل می­زدم، تا آنکه قامت نازکت در کنارش ظاهر شود. غروب که خورشید برگ­های سبز نوک درختان را آتش می­زد، تو هم می­آمدی. غروب را دوست داشتم، چون عاشقت بودم. می­دویدم و دستت نرم از جیب خارج می­شد وآب­نبات کم­بها را سویم دراز می­کرد. موهای آشفته­ی سرم را آشفته تر می­کردی. دست سردت نسیمی خنک بود که میان گیسوانم می­وزید و تپش قلب مهربانت همراه با سرفه­های کارخانه لرزانش می­کرد.

هرگز پدری نبود. ما یک تن بودیم و جمعه تنها روز خوب هفته بود. من روی پای لاغرت می­نشستم و تو صبورانه تحمل می­کردی. گهگاه پای کم­خون خواب­آلوده را نرم تکان می­دادی. من حریص چشمانت بودم. جمعه­ها تمام خستگی­های شش روز هفته را می­دیدم که روی مژگان بلندت آوار می­شد. پلکهایت سنگین بود و هردم سایه­ی مژگانت پای چشمها فرومی­افتاد. لختی به خواب می­رفتی و گهگاه با تعجب چشمانت را می­گشودی. با سرفه­ای نرم سینه را صاف می­کردی وصدای مخملینت را می­شنیدم که می­پرسید: "چند دقیقه خوابیده­ام؟".

همیشه قصه همین بود، من آماده بودم که تا ابد شش ساله بمانم. بمانم و به همین دیدار کمرنگ خواب­آلود که در آغوش هم می­خفتیم خو کنم. اما سرفه­هایت هرروز چنان شدیدتر می­شد که راه خواب را می­بست. گوشهایم که روی سینه­ات آرام گرفته بود، توفان وحشتناک سرفه­ها را خشن و دردناک می­شنید. تلاش سینه­ی فرتوتی که عاجزانه می­­کوشید هوا را لابلای خلط پیام­آور نیستی به درون بکشد. می­دیدم که دیدگان زیبایت گاهی هراسان می­شد و دستهای استخوانیت هوا را چنگ می­زد و انگار می­دیدم که هوا از تو دور می­شد. می­دیدم خونی را که کف دستانت هرروز حجیم­تر می­شد و زنی که صاحب­ سرفه­های خون­آلود بود هرروز کم­حجم­تر می­شد.

دستان یخ­زده­ات به عادت هرروز نسیمی خنک را میان گیسوان آشفته­ام می­وزاندند. من کیف می­کردم و با هم خمیر عشق را ورز می­دادیم. تا آن روز غروب که دستانت سردتر از همیشه بود. نسیم دستانت مغزم را منجمد کرد و به خویش لرزیدم. سردم شده بود و برگهای نوک درختان چنار که دیگر سرخ بودند، می­لرزیدند و شعله­ورتر از همیشه به نظر می­رسیدند. فردا تو به جای کارخانه به بیمارستان رفتی. من، پسرک حرامزاده­ی تنهای بی­همبازی بی­پدر روی آسفالت سرد کوچه­ی حقیرمان ماندم و تو نیامدی. پاییز بود اما زیر پایم علف­های سبز روئید و تو نیامدی. غروب به جای تو پیرزن بی­دندان همسایه، با دهان جمع شده در انزوای سالهای رفته، سوی من آمد. دهان بویناکی که گشوده شد و صدایی بم که شوم­ترین خبر زندگی را برایم خواند. عیسی، مادرت مرد.

پنجم فروردین هزار و سیصد وهشتاد وهفت ، بیست و شش دقیقه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 19:18  توسط هادی رضائی | 
 

دوسال از شبی که با اشتیاق فراوان وبلاگ­نویسی را آغاز کردم گذشت. دوستان خوبی پیدا کردم که برخی از ایشان را عاشقانه دوست دارم ( ایوب جان، منظورم تویی) . در آستان سال تازه شاید دور ریختن تفکرات کهنه شایسته باشد. برآنم که که تا سالها بنویسم و پوزخند تریبون من است. این روزها به وبلاگ خودم دسترسی ندارم و فیلترشکنم هم خراب شده، پس یکی از خوانندگان یاریم کند که وبلاگ را ببینم. امروز بسیار غمگینم و چندان حال و حوصله­ی ادیبانه نوشتن را ندارم. در سال گذشته دوستان بسیاری یاریم کردند.

بهزاد لطفی (تاریخ انقضا: بهمن 86) : دوست بسیار فداکارم که فداکارانه یک سال تحملم کرد و دیگر نمی­تواند. هادی رضائی هرگز التماس محبت نخواهد کرد، بنابر این ورود او را به لیست سیاه خوش­آمد می­گویم. دلیل آوردن نام او در ابتدای لیست اعتراف به این نکته است که دوستش دارم، به خاطر زحماتش و لحظات بسیاری از سال جاری که با او گذشت و به لطف او آسانتر گذشت، بهزاد لطفی دوست خوبی بود، گرچه برای نگاشت پایان بر این تیتراژ احمقانه بهانه­ای احمقانه جست.

ایوب: ایوب جانم، تو مصداق عینی آنهایی هستی که وقتی واژه­ی رنج از کامشان درمیاید بوی گند نمی­گیرد، شک ندارم که دوستی ما در آینده از لحاظ کمی تقویت خواهد شد، چه از لحاظ کیفی شائبه­ای بر آن وارد نیست، هرگز محبت تو در پیمودن مسیری صد کیلومتری برای دیدار فراموش نخواهم کرد،  مراقب خودت باش، آزادی، هه...

سعید کریمی: دوست دانشمندی که دیدارهای دیربه­دیرش بر کیفیت آنها تاثیری نگذاشته است، او کسی است که همیشه چیز تازه­ای برای آموختن دارد، چشمان کنجکاو و جذابیت­های ویژه­ای دارد. بی­شک دوستش دارم و دلتنگش هستم.

مهدی حکمت: دوست مهربان و فداکارم، به هرحال در مورد داستان کوتاه به او بیش از هرکسی مدیون هستم، حالم از ادبش گاهی به­هم می­خورد اما مهربانیش لایزال است، در مورد بزرگواری او هرچه بگویم کم گفته­ام و اطمینان از این که پوزخند را می­خواند مرا گستاخ می­کند.

فرید صادقپور: آخی، فرید رفته سربازی طفلک، آخی، دوستش داشته باشید، آخی... فرید خوب است، برایش شکلات خریدم اما اسکلوار زودتر از موعد رفت و مرا به یقین رساند که بدرقه­ی یک ترک مصمم عین ترکیت است.

فروزان: میدانم که حالش خوش نیست. مدتی است که اسمت را در قسمت نظرات ندیده ام و معترفم که سخت است. به رغم اینکه تو و فروغ را هرگز نخواهم دید، اما تصویرتان در قلبم حکاکی شده است.

رزا: دوست جوان، مهربان که باز به من سر می­زند، راحت به او خواهم گفت که بسیار دوستش دارم، به خاطر نگاه ویژه چشمان مهربانش، سودای رنجورش برای مطالبه مطالبات دست نایافتنی، و حسرتم برای دیدار دوباره اش.

سعید رنگبست: سرسلسله­جنبان رفاقت، کسی که آنچنان سیرم کرده که دخترهای بسیاری از مصاحبت من محروم شده­اند. همکار روزهای آینده و کسی که در کنارم پارو خواهد زد، اما نه در دریا، بلکه پولها را.

عزیزان تا همینجا کافیست، تلاش خواهم کرد که در سال نو نگارنده­ی نیرومندتری باشم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:47  توسط هادی رضائی | 
 

پیش­نوشت: سخن را با مطلبی از جان رالز، فیلسوفی از سرزمین شیطان بزرگ آغاز می­کنم که در تعریف جامعه­ی عادلانه گفته است:

"فرض کن عضو شورای مهمی هستی که وظیفه دارد تمام قوانین اجتماع آتی را بنویسد. اعضای این شورا ناچارند در کلیه­ی جزئیات بدون استثنا بحث و تبادل نظر کنند. و همین که به توافق رسیدند- و یک­یک آنها قوانین را امضا کرد- فرض کن همه بمیرند. اما بلافاصله در جامعه­ای که قوانین آن را خود تدوین کردند دوباره زنده شوند. مسأله این است که آنها نمی­دانند در این جامعه چه موقعیتی  خواهند داشت. چنین جامعه­ای عادلانه است، چون از میان برابرها برخاسته است."

این روزها شاهد چه شوری در این مملکت هستیم. قربانش بروم که عین روزهای اوایل انقلاب بوی همکاری برای ساختن مملکت از هر سو به مشام می رسد.من در پروفایل 360 برخی از دوستان دیده­ام که عکسی با مضمون ائتلاف اصلاح­طلبان به نمایش گذارده شده است.این حرکت هم قشنگ است. عزیزان برای چند روزی از زیدبازی دست برمیدارند و به آینده مملکت توجه می­کنند. این روزها تلویزیون برای نشان دادن فراگیر بودن بحث انتخابات در جانهای مردم عضو خود را پاره کرده است. اقدامات بی­سابقه هم کم نیستند. مثلا در روزهای عادی مردمی که از برابر دوربین تلویزیون می­گذرند همه محجبه و متشرع هستند. اما حالا تلویزیون برای آنکه بگوید انقلاب جای خودش را در تمام منافذ ایرانیان باز کرده و چه بسا پاره کرده، به سراغ خیلی­ها می­رود. مثلا زنی که روسریش نصفه است، مانتویی تنگ بر تن دارد که استغفرالله­هایش را به زیبایی بیرون زده، وهزار جلوه­های ویژه و افکت و ترانزیسوین دیگر... این زن جز در بحبوحه­ی انتخابات شانسی برای دیده شدن در تلویزیون ندارد، اما او که حتی مشمول طرح شایسته تکریم امنیت نیز هست مورد سوال قرار می­گیرد که؛ آیا در انتخابات شرکت می­کنید.

و او با لحنی سکسی می­گوید بله وظیفه من است.

خانم بازیگر سریال­های شاش­آور سیما، که البته جوان برازنده­ای هم هست، مورد سؤال قرار می­گیرد و او که با یک فاحشه فرقی ندارد، خودفروشانه آنچنان از انتخابات سخن به میان میاورد که انگار همه چیز مرتب است. در عین حال عشوه خرکی­هایی که در کلاس های مریل استریپ تیز و بن کونگزلی آموخته رو می­کند و از زیر پوشش فراخش یه جورایی دمش گرم!....

پیش­بینی می­کنم.

پیش­بینی می­کنم.

 

که امشب یک فیلم مستهجن (از همانها که جوانان انقلابی نسل 5- تا 5+ سوپر می­خوانند) از تلویزیون پخش میشود. بی­شک از نسوان و ذکور در بحبوحه­ی مقاربت  و در گرماگرم و چکاچک کشتی این سؤال می­شود؛

آیا شما در انتخابات شرکت می­کنید؟

و این کارگران کارخانه­های ... پاسخ می­دهند، بله می­کنیم، شرکت می­کنیم و ضربه محکمی در دهان ابرقدرت­ها می­زنیم.

این روزها تعداد اصلاح­طلبان در میان صالحین کم است، هرچند همینها به زعم مترسک خستگی ناپذیر کروبی، کیفی هستند. در مقابل، چهره­های ته­ریشی و نورانی اصولگرایان هستند که به رغم آنکه پفیوز به نظر می­رسند خوبند و دلشان برای انقلاب می­سوزد. اینها یه چیزی که خیلی بدشان می­آید اسراف است و از اسلام آمریکایی شرت و کرستی و مثلث برمودایی بیزارند. اینها خوب قدر زن را بلدند و اینها خوبند و اینها باحالند و با صفا و... با جوانان هم جینگ هستند.

در روزهای انتخابات ریاست جمهوری دولت نهم، شماری از روشنفکران کون­نشور ( نگارنده عضو سراپا شرم این مجموعه بود ولی از کارش خجالت می­کشد) به رأی ندادن برای زیر سؤال بردن مشروعیت نظام مشروع روی آوردند و به زعم خودشان ریدند. چه رئیس دولت نهم کسی بود که پیش از او کسی برای عمران این خاک با این حجم شکمش کار نکرده بود. مبارزانی که از ایشان سخن رفت، تنها با انبوه پیامک­های بی­خاصیت به ظاهر طنزآلود به خیال خویش مبارزه کردند و بیشتر خود را مسخره کردند.

این جماعت حال به همزن حالا مترصد جبرانند( نگرانده جزء این دسته نیست ولی از کارش خجالت نمی­کشد)و می خواهند به اصلاح­طلبان رأی بدهند، مثل احمق­های طاسی که هر روز دو تار موی خود را شانه می­کنند یا بلند کرده دم­­اسبی می­بندند. اینان زمانی روزنامه­های اصلاح­طلب را مثل عضوی از بدن به هرسو می­بردند و رل آدم­های مطلع فهمیده که پول چپپس را روزنامه می­خرند بازی می­کردند. به خاطر دارم که همینها فردای روزی که چندین روزنامه به دست دلسوزین انقلاب به گا رفت سری تکان دادند و از فردا به زندگی شاد خویش ادامه دادند. به هرحال گروهی همیشه باید معتقد به چیزی باشند و اگر نباشند ضایع است یا به هرحال قشنگ نیست.

آنچه مهم است این است که کاری نمی­توان کرد. مشکل از عدم حضور و نتیجه­ی معکوس نیست. آن روی سکه مهم است که به هرحال عده­ای به رئیس دولت نهم رأی دادند که اگر هزار نفر در سرزمینی به چنین فردی رأی بدهند برای ریده­مالی کافیند. حال که صحبت از 18 میلیون است و اگر شائبه تقلب هم مطرح شود باز نیمی از این تعداد وحشتناک است. حکومت حتی نیمی از مسأله نیست. این جمعیت عظیم که شاید از  بستگان دور یا نزدیک خودمان باشند را چه باید کرد.این هیدرای وحشتناک را  واقعاً چه باید کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 19:8  توسط هادی رضائی | 

 

داشتم به بچه­ها نگاه می­کردم. خیلی بی­رمق و ضعیف شده بودند. مثل موش­های زرد کثیف که هیچ جونی توی تنشون نمونده، هرکدوم  یه گوشه افتادند. بچه­ها نمی­فهمند، هرگز توی تاریخ سابقه نداشته، نمی­تونی به هیچ بچه­­ای بگی غذا نیست. اونها غذا می­خوان، این چیزیه که دهنشون رو می­بنده، وگرنه توی بدترین حالت، وقتی ضعیف و لاغر و بی­رمق شدن و چشماشون خیلی درشت شده، باز هم یه کلمه از یادشون نمی­ره؛ غذا. از سوراخ تنگ دخمه نگاه می­کنم. بارون شدیدی میاد، دلم خیلی گرفته، و مثل هربار که دلم می­گیره یاد پدرم می­افتم. وقتی زخمی و ضعیف توی حیاط خونه استفراغ می­کرد. خون بالا می­آورد، چشماش یه کاسه­ی خون شده بودن، من و مادر ترسیده بودم و خواهرم سراسیمه به یه جای نامعلوم دوید، پدر دستای لرزونشو به آسمون بلند کرد و  آخرین جمله­هاش همین بود:

-   گرسنگی، آه گرسنگی، نفرین به این زندگی، پسرم تو به مرگی طبیعی نمی­میری. شاید این رسم زندگی همه­ی ماست، نمی­دونم، اما می­دونم که امروز خودم این مرگ وحشتناک رو انتخاب کردم. من تنها به خاطر یک لحظه­ی جادویی حاضر شدم که این غذای مسموم رو بخورم. گوش کن پسر، آره حقیقت داره، وقتی بعد از روزها گرسنگی غذا رو دیدم، دیگه تحمل نکردم. مرگ چه اهمیتی داره وقتی زندگی اینه.

-        بابا چرا ....

-   گوش کن پسر، فقط گوش کن، اون لحظه­ای که لقمه از گلوم پایین رفت، یه لحظه­ی جاودانه بود. وقتی به خاطر اشتیاق وحشتناک و بغض همیشگی و خشکی مرسوم دهان طبقه­ی ما، لقمه اصطکاک زیادی با گلو داشت، وقتی داشت خفه­ام می­کرد، باز هم شاد بودم. می­دونستم به احتمال زیاد این آخرین لقمه است، اما اون لحظه غمگین نبودم. من غذا رو می­فهمیدم، غذا مهمترین چیز دنیاست پسر. لحظه­ی کوتاهی بود، لحظه­ای که دوباره سیر بودم، اما اون آشوب مسخره حقیقت رو به من یاد­آوری کرد. فهمیدم غذا مسموم بوده، ولی به هرحال من انتخاب کرده بودم، باید می­مردم. یادت باش....ه....

دیگه نمی­تونست ادامه بده، گلوشو گرفت و با شدت فشار داد. انگار التماسشو می­کرد که برای صحبت بیشتر فرصت بده، منو نگاه کرد، با دقت زیاد و بعد به مادرم نگاه کرد، نگاهش مثل همیشه شد و بعد هیکل مردونه­اش برای همیشه خشک شد. چشماش رو به آسمون بود به طرز وحشتناکی خیره بود، خیره بود ولی نمی­دید. ستاره­­های درخشان آسمون توی چشمای درشت و سیاهش سوسو می­زدن. چشمهایی که دیگه هیچکدوم از ستاره­ها رو نمی­دید، چشمهایی که مرده بود.

از همون لحظه چیزی توی وجودم فرو ریخت. من له شده بودم. گریه مهمترین فعالیت شبانه­روزم بود. گریه، گریه و همیشه گریه. شاید هرروز نیمی از آب بدنم رو بخاطر گریه از دست می­دادم.ولی باید برمی­گشتم. به خاطر مادرم که خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو می­کردیم مرد. به خاطر خواهرم که خیلی زود با یه احمق ازدواج کرد و دیگه هرگز خبری ازش نشد. به خاطر برادرم که یک روز به خاطر ته­مونده ماهی توی یه قوطی کنسرو زبونش رو برید و همه­ی خون بدنش رو از دست داد. به خاطر خودم که حالا تنها بودم و صدای هق­هق وحشتناکم توی خونه­خالی و مغز گنگم می­پیچید. به خاطر م که بعدها وارد زندگیم شد وبچه­هایی که خیلی زود سرو­صدای وحشتناکشون هم خوشایند و هم نگران­کننده بود. شاید برای هر مردی توی زندگی انگیزه برای تلاش لازم باشه. پیش از اومدن م من دلیلی برای زندگی نداشتم. اما بعد تنها به خاطر اون و بعدها بچه­ها بود که انگیزه­ی سخت­ترین کارها هم در من بوجود اومد.

غذا نیست. گرسنگی چیز وحشتناکیه. گرسنگی چیزی نیست که مغز درک کنه. مدام بهت یادآوری می­کنه. مدام توی دلت مثل سیر وسرکه می­جوشه. انگار این همون مغزی نیست که می­دونه خبری از غذا نیست. من نمی خوام باور کنم که گرسنه هستم، ولی ارتباط معده با مغزم نمیگذاره که باور نکنم. مگه چند سانتیمتر فاصله­ی شکم و سر منه؟ دوست دارم فکرمو منحرف کنم. آب می­خورم، ولی سیر نمی­شم.آب بیشتری می­خورم، دوست دارم سرمو بکوبم به دیوار که اینقدر با اصرار تکرار نکنه؛غذااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چند روزه که دارم اطرافم رو با دقت می­گردم. گرچه چیزی برای خوردن پیدا نمی­کنم. از دیوار یه خونه بالا میرم و وارد بالکن میشم، چند تا سطل کوچولو اونجاست که توشون حبوبات و گندم و از این جور چیزاست. باورم نمیشه، باورم نمیشه.

***

مدتیه دارم از زندگی لذت می­برم،همه چیز به نظر مرتب میاد، من سیرم، بچه­ها سیر و شادن و م زیباتر از همیشه به نظر میاد، این روزهای خوب یک هفته ادامه داره، مخفیگاهم پر از غذاست و انگار ذخیره­ی خوبی برای سالهای آینده وجود داره.

صبح زود راه می­افتم، احساسم میگه که این ساعت امن تره. یه گربه­ی سیاه می­بینم که با لاقیدی منو نگاه میکنه. شاید بهتر باشه امروز خونه بمونم، اما من که خرافاتی نیستم. وقتی به مخفیگاه سر می­زنم بهت زده میشم، از سطل­ها هیچ خبری نیست، انگار همشون رو جمع کردن، چرا؟! نگران بچه­ها هستم، می­ترسم برم بهشون بگم که امروز خبری از غذا نیست، مخصوصاً وقتی به برق چشماشون عادت کردم،وقتی که م با من مهربونتره، کمی گندم گوشه­ای ریخته، به سمتشون کشیده میشم، طنین صدای پدر توی گوشم مانعم نمیشه؛

"غذای روی زمین همیشه ممکنه مسموم باشه". احمقانه­ست، گندم به این شیرینی مگه میتونه مسموم باشه؟ اولش کمی می­خورم، اگه مشکلی پیش نیاد برای بچه­ها هم می­برم. تا حالا که مشکلی پیش نیومده، خیلی مزه­ی خوبی داره، چرا کمی دیگه نخورم، وقتی گندم اینقدر زیاده و اینقدر شیرینه! سرم گیج میره، چیزی توی شکمم تکون می­خوره، یه ضربه که ابتدا نرمه و لحظه به لحظه سنگینتر میشه توی سرم ضربه میزنه؛ گرومب، گرومب.... تجربه وحشتناکیه وقتی داری لقمه رو قورت میدی و به موازاتش استفراغ می­کنی، شاید دیر شده! شاید مسموم شدم، خودمو دور می­کنم، باید برم یه جای دور، نمی­دونم چرا باید دور بشم، میرم سمت خرابه­هایی که فاصله­ی چندانی با خونه ندارن، یه آینه روی زمین افتاده، صورتم رو می­بینم، رگهای چشمام بزرگ و بزرگتر میشه، دنیا پر از رگهای خونی میشه، با هر ضربان قلبم چشمام بزرگ و بزرگتر میشه، روی صورتم استفراغ می­کنم، همه گندم­هایی که خوردم رو استفراغ می­کنم، همه­ی باورم به غذا رو استفراغ می­کنم، لعنت به این زندگی.....

نمی­دونم چند روز گذشته، ولی من زنده مونده­ام، وقتی چشمامو باز کردم همه چیزو به خاطر آوردم. یه صورت تکیده دیدم، یک جفت چشم ریز سیاه رنگ­پریده، یه کثافت غرق شده توی استفراغ رو توی آینه دیدم، بیچاره­ای که از بدشانسی یا خوش­شانسی نمرده بود!

م چیزی نمیگه، بچه­ها وقتی منو توی این حالت می­بینن ساکت میشن، باید بخوابم، باید باور کنم که گرسنگی چندان چیز بدی نیست، که وضعیتش به مراتب تمیزتره. نمی­دونم م از کجا غذا میاره، کمه، ولی سالمه، غذایی که م با خودش میاره هم خیلی زود تموم میشه، دوباره همه­ی ما گرسنه­ایم. حرف نمی­زنیم که ته­مونده­ی انرژیمون زائل نشه، به هم نگاه می­کنیم و نگاهمون رو از صورت همدیگه می­دزدیم، هرکدوم یه گوشه ولو میشیم، می­ترسیم به صورت همدیگه نگاه کنیم، چون می­بینیم که مرگ خیلی سریع خودش رو نشون میده، که انگار درسته، خوب پس مرگ اینه! و همه با هم داریم می­میریم.

یکی از بچه­ها مرد، م برای جیغ زدن و گریه رمقی نداشت، دهنش رو باز کرد، خواست جیغ بزنه، اما نتونست. اشک توی چشماش جمع شدن، منو نگاه می­کنه، اما... آخه چکار می­تونم بکنم؟

صبح زود راه می­افتم، زانوهای شُلم اجازه نمیده که به راحتی حرکت کنم، سرم گیج میره، دستم رو تکیه میدم به دیوار که نیفتم، ولی می­افتم، مغزم کار نمی­کنه، فضا برام آشناست، همون بالکنی که پر از غذاست و حالا قحطی زده به جا مونده، روی زمین یه مشماست، روش چند تکه سیب قاچ شده می­بینم، شاید بچه­ای فراموش کرده سیبش رو بخوره، بوی سیب دیوونه­ام می­کنه. زیاد طول نمیکشه که باور کنم سیب­ها مسمومه، یاد حرف پدرم میفتم، چه اهمیتی داره، باید همه­ی سیبها رو بخورم، بگذار برای لحظه­ای سیر باشم،باید به التهاب توی شکمم بی­توجه باشم.حالم بهم می­خوره، روی مشما دست و پا میزنم، صدای خش­خش مشما داره دیوونم می­کنه، سایه­هایی رو می­بینم که هر از گاهی پشت شیشه­ی در منتهی به بالکن ظاهر میشن. و صداهای وحشتناکی به گوشم میرسه..

-        صدای مشما رو می­شنوی؟

-        آره، حتما سیب­ها رو خورده...

-        نگفتم­ می­خوره، نگفتم می­خوره...

-        انگار داره جون میده، مشما خیلی خش­خش می­کنه..

-        ایول، فکر می­کنی یه دونه باشه...

-        دیگه صدای مشما نمیاد، برو خاک­انداز رو بیار...

-        اَه اَه، موشه اینجاست، وای هنوز نمرده،

-        پس واسه­ی چی گفتم خاک­اندازو بیار، بدو تا در نرفته...

به پشت افتادم، مایه گرمی زیر تنمه که می­دونم استفراغه، دو تا آدم وحشتناک بالای سرم خم میشن؛

-        کثافت استفراغ کرده

-        بده من خاک­اندازو

خاک اندازو بالا می­بره، باید فریاد بزنم، اما استفراغ توی گلوم نمیذاره، با خاک­انداز محکم روی سرم می­کوبه، خیلی محکم....

پنجشنبه، نهم اسفند هزار وسیصد و هشتاد وشش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 14:30  توسط هادی رضائی | 
 

اکنون آنچه روزی نبود، هست

فردا شاهد حضور پرشور مردم در انتخابات هستیم.فردا روز تایید این ادعاست که حال همه­ی ما خوب است و تو باید باور کنی.این روزها شاهد تبلیغات ارزنده­ای در مدح نظام فعلی و تقبیح نظام قبلی هستیم. چیزهای مفیدی خواندم و دریافتم که قدیما، البته نه خیلی قدیم، 31 سال پیش توی همین سرزمین گل وبلبل کلی کثافتکاری بوده است. ایش، ایش، حتی تصورش هم اسهالیم می­کند. برخی از مظاهر این کثافتکاریها را در زیر می­آورم و با مدرک اثبات می­کنم که الان همه چیز مرتب است.

ج:

نکته، مورد ج اینقدر شرم آور است که آنرا قبل از الف می آورم.

لواط، زنا، و .....: شاه آدم بدی بود، توی روزنامه­ای خواندم که حتی وقتی با فرح ازدواج کرده بود، سر و گوش و چیزش خیلی جنبنده بود، او وقتی می­رفت مسافرت­های خارج، با فواحش مو طلایی که حتی تصورش آدم را ناراحت می­کند از اون کارها می­کرده است.

اشرف، اوف اوف اوف، این از اون ماده­سگ ها بوده است. همین است که فحش خارک... ( چند حرف در اینجا جا چاپ نشده است) خیلی به شاه می­ آمده است. شاه بی غیرت می دانست که اشرف حجابش را درست رعایت نمی­کند، پروپاچه اش را با متعلقات در معرض دید می­گذارد، اما عین خیالش نبوده است.

روایت فرعی ولی مرتبط: یه روز گرم تابستان اشرف از پنجره داشته باغ رو نگاه می­کرده، باغبان رو می بینه که به خاطر گرما با یک شرت و عرق گیر نازک مشغول باغبانی است، از قضا باغبان نرینگی بلند و ماده پلنگ افکنی داشته که از پایین شرت بیرون زده بود، اشرف مرد را به اتاق خویش دعوت می کند و فعل زنا با یاروئه می­کند، روایت است که این مرد بعدا یکی از مقتدرترین مردان تارخ ایران شده است.منبع روایت مرد مطمئنی بود به جان خودم.

به روایت روزنامه­ی دولیگرام سرویس و به نقل از سازمان افشای اسناد جنده­بازی رژیم پهلوی اشرف فاحشه بوده است. می­گویند او پسر­خوشگل ها را می­برده و به آنها تجاوز می­کرده است،( شاید 99% مردها بگویند که این تجاوز خیلی شیرین به نظر میاید، برای آنها متاسفم، ولی بر این عقیده ام که این تجاوز خشن به نظر نمیاید)

فرح زن شاه که چیز مالی هم بود در کتاب پر تیراژ "سالهای دودول بازی در غربت" (که البته در ایران به دلیل مصور بودن یا قدرت تخیل تصویری مردم یا شهوت انگیز بودن یا اینکه مردم نگویند چه باحال یا هر چیز دیگر چاپ نشد) به روزهای تلخی اشاره کرده است که بعد از طلاق گرفتن از شاه با مردانی که شاه نبوده­اند روابط جسمی داشته است. فرح در فصل 6 بخش 7 صفحه وسط چنین می گوید:

"من فقط به چیز شاه عادت داشتم و دیگر نمی توانستم با چیزهای غیرشاهانه حال کنم، آن روزها خیلی تلخ بود، خیلی تلخ، اوه من غمگینم، و آن زن قشنگی که روزی با شاه می­خوابید اکنون زنی تنهاست، یا به هرحال با مردانیست که زیاد باحال نیستند"

من از فرح خیلی بدم اومد، وقتی این جملات رو خوندم، حالم به هم خورد،

الف: اشرف آخرت مواد مخدر پخش و ساقی الساقیون این مملکت بوده است، او می خواست مردم را معتاد کند.

مسائل فرعی ولی مرتبط: زمان شاه استخرها مختلط بود، زمان شاه یه جایی بود که زنای بد توش بودن، زمان شاه مردم عرق می­خوردن، زمان شاه مردم این مردم نبودن، دخترا پاهاشون قشنگ بود، البته از دید اروتیک و کلا عن تو زمان شاه.

اما این روزها، همه چیز مرتب است. زمان شاه فحشا منحصرا در اختیار خواهر شاه بود و یا آدم های پولدار، ولی امروز هر دختری به محض اینکه تصمیم بگیرد می تواند استعداد بالقوه اش را بالفعل کند. کافیست از خانه اش خارج شود، سر کوچه بیاید و سوار شود و شب فاحشه برگردد.محدودیت سن وجود ندارد، کسی نمی گوید کار بچه نیست، 14 ساله ها هم می توانند. فحشا دیگر مال پولدارها نیست، هر کسی حتی در محله های دوراهی قپون و ... می تواند بدون یک ریال هزینه فاحشه شود و اقتصاد خود را بچرخاند، مثل اشرف هم لازم نیست توی وان شیر بخوابد.

زمان شاه کراک نبود، الان هست، حال ندارم دیگه بنویسم، الان بهتره دیگه، مگه نه؟

21 بهمن 86

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 23:44  توسط هادی رضائی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من هادی رضائی 26 سال دارم

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386