تبليغاتX
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار ----------- کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
 

صیادی در جنگل تیری رها می­کند، شکار بر زمین می­افتد، واو برای گرفتن صید از جای می­پرد ،کفشش به لانه­ی موری که دو پا ارتفاع دارد برمی­خورد و خانه­ی مور را ویران می­کند و در نتیجه مورچگان و تخمهایشان پراکنده می­شوند. فرزانه­ترین مورچگان هم هرگز به کنه این جسم سیاه و درشت و مخوف، یعنی کفش صیاد که ناگهان با سرعتی باورنکردنی به آشیانه­اش راه یافته است و پیش از خود خروش موحشی بار آورده است و زبانه­های آتش سرخرنگی همراه داشته است، پی نخواهند برد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 21:41  توسط هادی رضائی | 
 

وقتی وارد پروفایل 360 شمار زیادی از دوستان همدوره­ام در دانشگاه می­شوم عباراتی را می­بینم که به نگارنده­هاشان نمی­آید. انگار نه انگار که اینان همان طایفه­ی تو کف دانشکده­ی فنی هستند و انگار جمعی از لطیفترین و ادیب­ترین بچه­های هنر و ادبیات کشور گرد آمده­اند تا از زوال احساس و هنر جلوگیری کنند. همه احساساتی شده­اند، همه به طرفه­العینی اشکشان می­آید، همه طفلکی­ها خسته­اند، همه شاعرند و شاعر مسلک. نیمی از اینان را می­شناسم و از ژست جدیدشان شاشم می­گیرد. من در طول پنج سال گذر ایام در آن دانشکده دست هیچکدام از اینان یک کتاب ندیدم. ندیدم که بیتی شعر از دهان ریاکارشان بیرون بیاید.پسر محترمی که بزرگترین چالش عمرش در طول دانشگاه این سؤال بود که ؛ "چرا دخترای گروهتون پا نمیدن؟" حالا لطیفتر از سهراب سپهری است و می­ترسم حتی یک کامنت ساده در بلاگش زخمش کند.گروهی از این دختران ملیح، پیش از این زبرترین چیزی که در زندگی لمس کرده بودند موی زهارشان بود، و حال شعر زبر شاملو و اخوان را با جسارت در صفحه­ی نخست بلاگشان آلوده می­کنند. آخر مگر فقط همینها مانده بود. مگر راه دیگری برای دوست­یابی و دوست شدن نیست. مگر جور دیگر نمی­توانید. من آن شعر را از پشت دیوار اشکهایم به رنج خوانده­ام.من با شعر رنج­آلود شاعر رنج برده­ام و با مرگش مرده­ام. من می­سوزم از اینکه ملیجک­ها و دلقک­ها و عروسک­ها اینگونه اطوار مبتذلی دارند. چرا تظاهر به چیزی که نیستید می­کنید. مگر با همان کاراکتر قبلی به اهداف خود نرسیدید که پوست انداخته­اید. پایتان را از زمین ادبیات بیرون بکشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 15:8  توسط هادی رضائی | 
 

به رومن رولان، خالق مادرانه­ترین مادرانه­ی تاریخ و به رزای مهربان

 

و بعد بغلم می­کردی و بوی تند رنگ کارخانه­ی رنگ­سازی با بوی عرق زیر بغل پیراهن پلاستیکی کهنه و عطر ارزان­قیمت مخلوط می­شد و من گیج و مدهوش میان آغوش تو می­ماندم. آرام ِ آرام می­ماندم. همه چیز ساکن بود و این سکون برای پسرک شش ساله­ی آن روزها هرگز آزارنده نبود. در آغوش تو نیاز به جنب وجوش را از یاد می­بردم، زیبا بودی و لاغر، خیلی لاغر!

چشمان سبزم را دوست داشتی و من گرمای تنت را می­فهمیدم و می­بلعیدم. آفتاب پشتم را گرم می­کرد و این در برابر گرمای تن تو هیچ بود. شاید هجده ساله بودی، بیمار کارخانه­ی رنگ­سازی، حریص نانی که میان قوطی­های رنگارنگ رنگ می­جستی، با سینه­ای که سرفه­های خشک کارخانه را به عنوان بن­های رایگان به خانه می­آورد.

من سرم را روی سینه­ات می­فشردم و سرفه­ها را واضح­تر حس می­کردم. یک تن بودیم، گویی من سرفه می­کردم، تو سرفه می­کردی، ما سرفه می­کردیم و تو می­شنیدی، من می­شنیدم. گرسنه­ی صدای نجیب و ضعیفت بودم که لابلای سرفه­های خشک به نرمی از شیار سینه بالا می­آمد، می­شنیدم صدایی را که به نجوا نامم را می­خواند. فدای چشمان سبزم می­شد. من غرق خیرگی در لبهای سرخی بودم که دستان کوچکم را می­بوسید. دهانی گرامی که شباهنگام، قصه­های خواب­آلوده را جویده­جویده برایم می­خواند.

هرگز پدری نبود، پدر افسانه­­ای مضحک بود، توهمی عجیب که من نباید باور می­کردم، پدر دروغی بود که در خانه­ی همه بود، اما به­هرحال دروغ بود. نمی­دانم چگونه شش ساله شدم، انگار همیشه شش ساله بوده­ام. حریص بوی رنگ­های کارخانه­ی رنگ­سازی آمیخته به بوی عطر پالوده در عرق تنی لاغر. مریم، آنگاه که نبودی کوچه­ها عیسای کوچک بی­­رفیق را نگاه می­داشتند. من کوچه را می­رفتم و می­آمدم. نه بازیچه­ای، نه بازیگری که باهم بازی کنیم. من آنقدر به تنه­ی تنومند تک­درخت چنار انتهای کوچه زل می­زدم، تا آنکه قامت نازکت در کنارش ظاهر شود. غروب که خورشید برگ­های سبز نوک درختان را آتش می­زد، تو هم می­آمدی. غروب را دوست داشتم، چون عاشقت بودم. می­دویدم و دستت نرم از جیب خارج می­شد وآب­نبات کم­بها را سویم دراز می­کرد. موهای آشفته­ی سرم را آشفته تر می­کردی. دست سردت نسیمی خنک بود که میان گیسوانم می­وزید و تپش قلب مهربانت همراه با سرفه­های کارخانه لرزانش می­کرد.

هرگز پدری نبود. ما یک تن بودیم و جمعه تنها روز خوب هفته بود. من روی پای لاغرت می­نشستم و تو صبورانه تحمل می­کردی. گهگاه پای کم­خون خواب­آلوده را نرم تکان می­دادی. من حریص چشمانت بودم. جمعه­ها تمام خستگی­های شش روز هفته را می­دیدم که روی مژگان بلندت آوار می­شد. پلکهایت سنگین بود و هردم سایه­ی مژگانت پای چشمها فرومی­افتاد. لختی به خواب می­رفتی و گهگاه با تعجب چشمانت را می­گشودی. با سرفه­ای نرم سینه را صاف می­کردی وصدای مخملینت را می­شنیدم که می­پرسید: "چند دقیقه خوابیده­ام؟".

همیشه قصه همین بود، من آماده بودم که تا ابد شش ساله بمانم. بمانم و به همین دیدار کمرنگ خواب­آلود که در آغوش هم می­خفتیم خو کنم. اما سرفه­هایت هرروز چنان شدیدتر می­شد که راه خواب را می­بست. گوشهایم که روی سینه­ات آرام گرفته بود، توفان وحشتناک سرفه­ها را خشن و دردناک می­شنید. تلاش سینه­ی فرتوتی که عاجزانه می­­کوشید هوا را لابلای خلط پیام­آور نیستی به درون بکشد. می­دیدم که دیدگان زیبایت گاهی هراسان می­شد و دستهای استخوانیت هوا را چنگ می­زد و انگار می­دیدم که هوا از تو دور می­شد. می­دیدم خونی را که کف دستانت هرروز حجیم­تر می­شد و زنی که صاحب­ سرفه­های خون­آلود بود هرروز کم­حجم­تر می­شد.

دستان یخ­زده­ات به عادت هرروز نسیمی خنک را میان گیسوان آشفته­ام می­وزاندند. من کیف می­کردم و با هم خمیر عشق را ورز می­دادیم. تا آن روز غروب که دستانت سردتر از همیشه بود. نسیم دستانت مغزم را منجمد کرد و به خویش لرزیدم. سردم شده بود و برگهای نوک درختان چنار که دیگر سرخ بودند، می­لرزیدند و شعله­ورتر از همیشه به نظر می­رسیدند. فردا تو به جای کارخانه به بیمارستان رفتی. من، پسرک حرامزاده­ی تنهای بی­همبازی بی­پدر روی آسفالت سرد کوچه­ی حقیرمان ماندم و تو نیامدی. پاییز بود اما زیر پایم علف­های سبز روئید و تو نیامدی. غروب به جای تو پیرزن بی­دندان همسایه، با دهان جمع شده در انزوای سالهای رفته، سوی من آمد. دهان بویناکی که گشوده شد و صدایی بم که شوم­ترین خبر زندگی را برایم خواند. عیسی، مادرت مرد.

پنجم فروردین هزار و سیصد وهشتاد وهفت ، بیست و شش دقیقه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 19:18  توسط هادی رضائی |