تبليغاتX
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار ----------- کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
 

او مرد خوبی بود، همیشه همۀ بچه­ها را نصیحت می­کرد. حرفهایش را باید توی کتابهای خوب می­نوشتند، توی کارهای فرهنگی و از این چیزها بود. همیشه می­گفت: پسرها نباید از آلتشان جز برای شاشیدن  و تولید بچه­های صالح و مشروع استفاده کنند. زنا بد است، لواط بد است، گناه دارد بخدا...نکنید از این کارهاها.

در دانشگاه زنجان به نجابت و چشم پاکی و پارساخویی معروف بود. سینه­چاکانش می­گفتند که کرامات زیاد دارد و طی­الارض می­کند و سیمش به خدا وصل است و و .... کارش را دوست داشت چون اصطکاک خاصی با دانشجویان داشت. خیلی اوقات مجبور می­شد بعضی دانشجویان را به خاطر عدم رعایت شئونات اخراج کند.خودش هم دلش می­سوخت­ها، ولی مجبور بود، در پیشگاه خدا نمی­شد دودره کرد و پیچاند. همیشه فکر میکرد آیا آنهایی که کار بد می­کنند با آنهایی که کارهای خوب­خوب می­کنند نزد خدا یکسانند، عمرا ً یکسان باشند، همانا دوسان هستند. مرد فرهنگی این اواخر خیلی خدایی شده بود.

این اواخر دانشجویی  که وووووووی اوف اوف ماده ابلیس بود را ناچار بود اخراج کند. او دختر بدی بود بچه­ها، البته به زعم کارشناسان امور هیزیه گوشت حق و بی­استخوانی محسوب می­شد و سخت شهوت برانگیز اما او می­خواست این دختر که هر آن بیم نجس کردن فضای مطهر دانشگاه از او می­رفت را اخراج کند. حرام بود در دانشگاه ماندن اگر دختر نمی­خواست درس بخواند. هی می­گفت دختر جووووووووووون، خوب شو، فرشته شو،نجیب شو. ولی دختر گوش نمی­کرد و گویی روحش را به شیطان فروخته بود.پس تصمیم گرفت که دختر را اخراج کند. دختر گفت پس بریم توی اتاق شما من یه چیزخصوصی بگویم و بعد اخراجم کن. مرد پارسای ساده­دل نیز گفت: باشه بریم و خلاصه رفتند. معاون فرهنگی یه هو دید که ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ دختره روسریش را برداشته است. یعنی گرم شده بود؟! ناگهان دریافت که دو سه تا از دکمه­های خودش هم باز شده، خواست که دکمه­هایش را ببندد، ولی شیطان با طلسمی شوم انگشتانش را مثل سوسیس نرم کرده بود. شیطان ولش نمی­کرد. بی­شرف هیکلش هم خیلی گنده بود. شیطان خیلی نفوذ کرده بود، برخلاف انگشتانش که چون سوسیس نرم شده بودند گوگولیش از هجمۀ عذاب وجدان و درد غربت و برباد رفتن آرمانهای پاک در دل نسل جوان و خشم و ... نعوذ بالله نعوظ شده بود و غمی تلخ در بیضه­هایش شعله­ور بود. با ایمانی محکم گفت اعوذ بالله من الشیطان الرجیم اما اینجا هم تیرش به سنگ خورد. از بس که هیکل شیطان بزرگ بود و دفتر مرد ساده­زیست کوچک و جا تنگ، خدا نمی­توانست وارد شود.

فریادی تلخ سر داد که ای دختر: برو که شهوی شده­ای. زینهار ای ابلیسه، ای عفریته، ای هند روسبی جای جگر چیز دیگر خوار، ای سندۀ شیطان، برو که من از این کارها بدم می­آید، چون حاجیه خان به حج رفته است در موضع ِ خشتک تارعنکبوت بسته است، من هرروز آتش و لهیب بی­ایمانی در عضو را با آب یخ می­زدایم. برو که از من تا اسارت در چنگال دیو شهوت قرنها فاصله است. اما دختر که خوب گوشتی بود باعث میشد که او یه جوری شود، البته یه جور عصبانی نه شهوانی. از فربگی او از لقمه­­های بی­شک حرام و تضاد با گرسنگی مسلمانان آفریقا دل ریش بود. آها یه چیز دیگه، حاج فرهنگی روزه هم بود.

در همین گیرودار چند دانشجوی مذکر قلچماق در را با لگد زدند و قفل را شکستند. آه در چگونه کلید شده بود، خدایا، آخه خدایا، چرا شیطان را همیجوری ول می­کنی، شیطان ِ خواهرشیطان چگونه کلید را ربوده بود، حتما وقت نماز که او هیچ چیز از بیرون نمی­فهمید. نخست اندیشید که این نره گرگ­ها به طمع اشتراک در خرگوش چاقش سوی دفتر هجوم آورده­اند.  ناگهان پرده کنار رفت، آینده در برابر دیدگانش از سوراخ مقعد شیطان هم تاریکتر شد. پسرها به سویش حمله کردند، هلش دادند و لعبت چاقش از برابر دیدگان پارسایش گریخت و نسیمی از عطرش پره­های بینیش را سوزاند. پرنده پرواز کرد و سنجاقک بال گشود. ناگهان آتش از ترس در برخی اندامش فروکش کرد.گیج بود، پسرهای نالوطی و نامرد تن لاغرش را هل دادند، اما او که کاری نکرده بود، دکمه­ها را هم شیطان باز کرده بود. حالا چند روز است که بچه­ها پدر مهربان و پاکشان را ندیده­اند، او قربانی یک توطئۀ صهیونیستی شومبولی شده است. آه آیا این دختر همان مونیکا لوینسکی یهودی نبود، آه خدایا، عدالتت کجا رفته!!!؟؟؟ ای مونیکا بنت شمربن ذالجوشن لوینسکی، آه....

پی­نوشت: در پی حادثۀ فوق بسیاری از معاونین فرهنگی از فقدان امنیت جنسی نالیدند، آنها گفتند که دختران بسیاری به آنها تجاوز کرده­اند و آنها از ترس آبرو یا اینکه کسی باور نکند یا اینکه کسی با آنها ازدواج نکند مسئله را چون رازی سوزان در سینه پنهان کرده­اند.

پی­نوشت 2: پس از برکناری ناعادلانه معاون فرهنگی 40 میلیون نفر از رجال دلسوز برای خدمت در پست خطیر و البته شیرین معاونت فرهنگی دانشگاه زنجان( شیرین به خاطر خدمت به خلق) اعلام آمادگی کردند.آنها سفید امضا کردند.

پی­نوشت 3: کارشناسان پزشکی علت لاغری معاون فرهنگی را نمی­دانند.

پی­نوشت 4: هیچکی با اون دختره ازدواج نکنه­ها...

پی­نوشت 5: داوود یکی از معاونین فرهنگی در حالیکه اشک توی چشمانش حلقه زده بود با پوزخند مصاحبه زیر را کرد.

پوزخند: ا ِا ِا ِا ِا ِا ِ داوودی چرا گریه می­کنی؟

داوود: آقا ما معاونین فرهنگی خیلی بدبختیم، دانشجوها ما رو اذیت می­کنن. ما دیگه جونی واسمون نمونده..

پوزخند: خاطرۀ خودت را تعریف کن، داوود باید خیلی چیزها برای مردم روشن بشه

داوود: یه روز...آخ سوختم آقا پوزخند

کیو کیو کیو کیو( صدای گلوله­های چند موتورسوار خودسر که داوود را کشتند، داوود ترور شد و معمای وحشتناک توطئۀ صهیونیستی فوق لاینحل موند )

پوزخند: داااااااوووووووووددددد، نه تو نباید بمیری، داوود به خاطر حقیقت، به خاطر عشق، اوه  دااااوووود؛ بی تو من تنهایم

پی­نوشت 6: اینکه می­گویند حج برای زنان بدون همراهی شوهرانشان حرام اعلام شده چاخان است.

پی­نوشت 7: بچه­ها داوود رو فراموش نکنید، اون به خاطر حقیقت سولاخ شد...

پی­نوشت 8: شعری در رسای معاون فرهنگی و داوود

مرد فرهنگی رفت

و پشت میله­ای زندان دراز شد

و ندید

که چقدر دختران باصفا

برای دفتر او

دلتنگ ماندند

چه مهربان بودی ای گوشت وقتی گولم زدی

و  ناقوس مرگ شونصد بار نواخت

و شهر قابیل از خون معاونین فرهنگی بنا شد

نه از خون ورزا و بز

و معاونی که یه روز

دخترها رو تو دفترش نصیحت می­کرد

اکنون مردی تنهاست

مردی تنهاست

دنیا دیگه مثل داوود نداره

شاید نتونه بیاره

داوود جات خیلی خالیه

بچه­ها

داش داوودم رفت

روحش شات

پی­نوشت 9: از سال آینده کنکور در تمامی رشته­ها حذف می­شود، به دلایل نامعلومی هیچ دختری مایل به گرفتن دفترچۀ کنکور نیست و کلا شرکت کننده­ها کم شده­اند!

The end

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 23:18  توسط هادی رضائی |