![]() |
![]() |
|
| هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار ----------- کس را وقوف نیست که انجام کار چیست |
|
داشتم به بچهها نگاه میکردم. خیلی بیرمق و ضعیف شده بودند. مثل موشهای زرد کثیف که هیچ جونی توی تنشون نمونده، هرکدوم یه گوشه افتادند. بچهها نمیفهمند، هرگز توی تاریخ سابقه نداشته، نمیتونی به هیچ بچهای بگی غذا نیست. اونها غذا میخوان، این چیزیه که دهنشون رو میبنده، وگرنه توی بدترین حالت، وقتی ضعیف و لاغر و بیرمق شدن و چشماشون خیلی درشت شده، باز هم یه کلمه از یادشون نمیره؛ غذا. از سوراخ تنگ دخمه نگاه میکنم. بارون شدیدی میاد، دلم خیلی گرفته، و مثل هربار که دلم میگیره یاد پدرم میافتم. وقتی زخمی و ضعیف توی حیاط خونه استفراغ میکرد. خون بالا میآورد، چشماش یه کاسهی خون شده بودن، من و مادر ترسیده بودم و خواهرم سراسیمه به یه جای نامعلوم دوید، پدر دستای لرزونشو به آسمون بلند کرد و آخرین جملههاش همین بود: - گرسنگی، آه گرسنگی، نفرین به این زندگی، پسرم تو به مرگی طبیعی نمیمیری. شاید این رسم زندگی همهی ماست، نمیدونم، اما میدونم که امروز خودم این مرگ وحشتناک رو انتخاب کردم. من تنها به خاطر یک لحظهی جادویی حاضر شدم که این غذای مسموم رو بخورم. گوش کن پسر، آره حقیقت داره، وقتی بعد از روزها گرسنگی غذا رو دیدم، دیگه تحمل نکردم. مرگ چه اهمیتی داره وقتی زندگی اینه. - بابا چرا .... - گوش کن پسر، فقط گوش کن، اون لحظهای که لقمه از گلوم پایین رفت، یه لحظهی جاودانه بود. وقتی به خاطر اشتیاق وحشتناک و بغض همیشگی و خشکی مرسوم دهان طبقهی ما، لقمه اصطکاک زیادی با گلو داشت، وقتی داشت خفهام میکرد، باز هم شاد بودم. میدونستم به احتمال زیاد این آخرین لقمه است، اما اون لحظه غمگین نبودم. من غذا رو میفهمیدم، غذا مهمترین چیز دنیاست پسر. لحظهی کوتاهی بود، لحظهای که دوباره سیر بودم، اما اون آشوب مسخره حقیقت رو به من یادآوری کرد. فهمیدم غذا مسموم بوده، ولی به هرحال من انتخاب کرده بودم، باید میمردم. یادت باش....ه.... دیگه نمیتونست ادامه بده، گلوشو گرفت و با شدت فشار داد. انگار التماسشو میکرد که برای صحبت بیشتر فرصت بده، منو نگاه کرد، با دقت زیاد و بعد به مادرم نگاه کرد، نگاهش مثل همیشه شد و بعد هیکل مردونهاش برای همیشه خشک شد. چشماش رو به آسمون بود به طرز وحشتناکی خیره بود، خیره بود ولی نمیدید. ستارههای درخشان آسمون توی چشمای درشت و سیاهش سوسو میزدن. چشمهایی که دیگه هیچکدوم از ستارهها رو نمیدید، چشمهایی که مرده بود. از همون لحظه چیزی توی وجودم فرو ریخت. من له شده بودم. گریه مهمترین فعالیت شبانهروزم بود. گریه، گریه و همیشه گریه. شاید هرروز نیمی از آب بدنم رو بخاطر گریه از دست میدادم.ولی باید برمیگشتم. به خاطر مادرم که خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو میکردیم مرد. به خاطر خواهرم که خیلی زود با یه احمق ازدواج کرد و دیگه هرگز خبری ازش نشد. به خاطر برادرم که یک روز به خاطر تهمونده ماهی توی یه قوطی کنسرو زبونش رو برید و همهی خون بدنش رو از دست داد. به خاطر خودم که حالا تنها بودم و صدای هقهق وحشتناکم توی خونهخالی و مغز گنگم میپیچید. به خاطر م که بعدها وارد زندگیم شد وبچههایی که خیلی زود سروصدای وحشتناکشون هم خوشایند و هم نگرانکننده بود. شاید برای هر مردی توی زندگی انگیزه برای تلاش لازم باشه. پیش از اومدن م من دلیلی برای زندگی نداشتم. اما بعد تنها به خاطر اون و بعدها بچهها بود که انگیزهی سختترین کارها هم در من بوجود اومد. غذا نیست. گرسنگی چیز وحشتناکیه. گرسنگی چیزی نیست که مغز درک کنه. مدام بهت یادآوری میکنه. مدام توی دلت مثل سیر وسرکه میجوشه. انگار این همون مغزی نیست که میدونه خبری از غذا نیست. من نمی خوام باور کنم که گرسنه هستم، ولی ارتباط معده با مغزم نمیگذاره که باور نکنم. مگه چند سانتیمتر فاصلهی شکم و سر منه؟ دوست دارم فکرمو منحرف کنم. آب میخورم، ولی سیر نمیشم.آب بیشتری میخورم، دوست دارم سرمو بکوبم به دیوار که اینقدر با اصرار تکرار نکنه؛غذااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چند روزه که دارم اطرافم رو با دقت میگردم. گرچه چیزی برای خوردن پیدا نمیکنم. از دیوار یه خونه بالا میرم و وارد بالکن میشم، چند تا سطل کوچولو اونجاست که توشون حبوبات و گندم و از این جور چیزاست. باورم نمیشه، باورم نمیشه. *** مدتیه دارم از زندگی لذت میبرم،همه چیز به نظر مرتب میاد، من سیرم، بچهها سیر و شادن و م زیباتر از همیشه به نظر میاد، این روزهای خوب یک هفته ادامه داره، مخفیگاهم پر از غذاست و انگار ذخیرهی خوبی برای سالهای آینده وجود داره. صبح زود راه میافتم، احساسم میگه که این ساعت امن تره. یه گربهی سیاه میبینم که با لاقیدی منو نگاه میکنه. شاید بهتر باشه امروز خونه بمونم، اما من که خرافاتی نیستم. وقتی به مخفیگاه سر میزنم بهت زده میشم، از سطلها هیچ خبری نیست، انگار همشون رو جمع کردن، چرا؟! نگران بچهها هستم، میترسم برم بهشون بگم که امروز خبری از غذا نیست، مخصوصاً وقتی به برق چشماشون عادت کردم،وقتی که م با من مهربونتره، کمی گندم گوشهای ریخته، به سمتشون کشیده میشم، طنین صدای پدر توی گوشم مانعم نمیشه؛ "غذای روی زمین همیشه ممکنه مسموم باشه". احمقانهست، گندم به این شیرینی مگه میتونه مسموم باشه؟ اولش کمی میخورم، اگه مشکلی پیش نیاد برای بچهها هم میبرم. تا حالا که مشکلی پیش نیومده، خیلی مزهی خوبی داره، چرا کمی دیگه نخورم، وقتی گندم اینقدر زیاده و اینقدر شیرینه! سرم گیج میره، چیزی توی شکمم تکون میخوره، یه ضربه که ابتدا نرمه و لحظه به لحظه سنگینتر میشه توی سرم ضربه میزنه؛ گرومب، گرومب.... تجربه وحشتناکیه وقتی داری لقمه رو قورت میدی و به موازاتش استفراغ میکنی، شاید دیر شده! شاید مسموم شدم، خودمو دور میکنم، باید برم یه جای دور، نمیدونم چرا باید دور بشم، میرم سمت خرابههایی که فاصلهی چندانی با خونه ندارن، یه آینه روی زمین افتاده، صورتم رو میبینم، رگهای چشمام بزرگ و بزرگتر میشه، دنیا پر از رگهای خونی میشه، با هر ضربان قلبم چشمام بزرگ و بزرگتر میشه، روی صورتم استفراغ میکنم، همه گندمهایی که خوردم رو استفراغ میکنم، همهی باورم به غذا رو استفراغ میکنم، لعنت به این زندگی..... نمیدونم چند روز گذشته، ولی من زنده موندهام، وقتی چشمامو باز کردم همه چیزو به خاطر آوردم. یه صورت تکیده دیدم، یک جفت چشم ریز سیاه رنگپریده، یه کثافت غرق شده توی استفراغ رو توی آینه دیدم، بیچارهای که از بدشانسی یا خوششانسی نمرده بود! م چیزی نمیگه، بچهها وقتی منو توی این حالت میبینن ساکت میشن، باید بخوابم، باید باور کنم که گرسنگی چندان چیز بدی نیست، که وضعیتش به مراتب تمیزتره. نمیدونم م از کجا غذا میاره، کمه، ولی سالمه، غذایی که م با خودش میاره هم خیلی زود تموم میشه، دوباره همهی ما گرسنهایم. حرف نمیزنیم که تهموندهی انرژیمون زائل نشه، به هم نگاه میکنیم و نگاهمون رو از صورت همدیگه میدزدیم، هرکدوم یه گوشه ولو میشیم، میترسیم به صورت همدیگه نگاه کنیم، چون میبینیم که مرگ خیلی سریع خودش رو نشون میده، که انگار درسته، خوب پس مرگ اینه! و همه با هم داریم میمیریم. یکی از بچهها مرد، م برای جیغ زدن و گریه رمقی نداشت، دهنش رو باز کرد، خواست جیغ بزنه، اما نتونست. اشک توی چشماش جمع شدن، منو نگاه میکنه، اما... آخه چکار میتونم بکنم؟ صبح زود راه میافتم، زانوهای شُلم اجازه نمیده که به راحتی حرکت کنم، سرم گیج میره، دستم رو تکیه میدم به دیوار که نیفتم، ولی میافتم، مغزم کار نمیکنه، فضا برام آشناست، همون بالکنی که پر از غذاست و حالا قحطی زده به جا مونده، روی زمین یه مشماست، روش چند تکه سیب قاچ شده میبینم، شاید بچهای فراموش کرده سیبش رو بخوره، بوی سیب دیوونهام میکنه. زیاد طول نمیکشه که باور کنم سیبها مسمومه، یاد حرف پدرم میفتم، چه اهمیتی داره، باید همهی سیبها رو بخورم، بگذار برای لحظهای سیر باشم،باید به التهاب توی شکمم بیتوجه باشم.حالم بهم میخوره، روی مشما دست و پا میزنم، صدای خشخش مشما داره دیوونم میکنه، سایههایی رو میبینم که هر از گاهی پشت شیشهی در منتهی به بالکن ظاهر میشن. و صداهای وحشتناکی به گوشم میرسه.. - صدای مشما رو میشنوی؟ - آره، حتما سیبها رو خورده... - نگفتم میخوره، نگفتم میخوره... - انگار داره جون میده، مشما خیلی خشخش میکنه.. - ایول، فکر میکنی یه دونه باشه... - دیگه صدای مشما نمیاد، برو خاکانداز رو بیار... - اَه اَه، موشه اینجاست، وای هنوز نمرده، - پس واسهی چی گفتم خاکاندازو بیار، بدو تا در نرفته... به پشت افتادم، مایه گرمی زیر تنمه که میدونم استفراغه، دو تا آدم وحشتناک بالای سرم خم میشن؛ - کثافت استفراغ کرده - بده من خاکاندازو خاک اندازو بالا میبره، باید فریاد بزنم، اما استفراغ توی گلوم نمیذاره، با خاکانداز محکم روی سرم میکوبه، خیلی محکم.... پنجشنبه، نهم اسفند هزار وسیصد و هشتاد وشش |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 14:30 توسط هادی رضائی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من هادی رضائی 26 سال دارم
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
| پیوندها |
|
مردی که می خندد مرگ قسطی کاشی کدر برای هرچه دلم خواست تنهایی یک دونده استقامت ایوب صبور برای آزادی عبور ممنوع |
|
RSS
|