تبليغاتX
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم - دوسالگی وبلاگ
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار ----------- کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
 

دوسال از شبی که با اشتیاق فراوان وبلاگ­نویسی را آغاز کردم گذشت. دوستان خوبی پیدا کردم که برخی از ایشان را عاشقانه دوست دارم ( ایوب جان، منظورم تویی) . در آستان سال تازه شاید دور ریختن تفکرات کهنه شایسته باشد. برآنم که که تا سالها بنویسم و پوزخند تریبون من است. این روزها به وبلاگ خودم دسترسی ندارم و فیلترشکنم هم خراب شده، پس یکی از خوانندگان یاریم کند که وبلاگ را ببینم. امروز بسیار غمگینم و چندان حال و حوصله­ی ادیبانه نوشتن را ندارم. در سال گذشته دوستان بسیاری یاریم کردند.

بهزاد لطفی (تاریخ انقضا: بهمن 86) : دوست بسیار فداکارم که فداکارانه یک سال تحملم کرد و دیگر نمی­تواند. هادی رضائی هرگز التماس محبت نخواهد کرد، بنابر این ورود او را به لیست سیاه خوش­آمد می­گویم. دلیل آوردن نام او در ابتدای لیست اعتراف به این نکته است که دوستش دارم، به خاطر زحماتش و لحظات بسیاری از سال جاری که با او گذشت و به لطف او آسانتر گذشت، بهزاد لطفی دوست خوبی بود، گرچه برای نگاشت پایان بر این تیتراژ احمقانه بهانه­ای احمقانه جست.

ایوب: ایوب جانم، تو مصداق عینی آنهایی هستی که وقتی واژه­ی رنج از کامشان درمیاید بوی گند نمی­گیرد، شک ندارم که دوستی ما در آینده از لحاظ کمی تقویت خواهد شد، چه از لحاظ کیفی شائبه­ای بر آن وارد نیست، هرگز محبت تو در پیمودن مسیری صد کیلومتری برای دیدار فراموش نخواهم کرد،  مراقب خودت باش، آزادی، هه...

سعید کریمی: دوست دانشمندی که دیدارهای دیربه­دیرش بر کیفیت آنها تاثیری نگذاشته است، او کسی است که همیشه چیز تازه­ای برای آموختن دارد، چشمان کنجکاو و جذابیت­های ویژه­ای دارد. بی­شک دوستش دارم و دلتنگش هستم.

مهدی حکمت: دوست مهربان و فداکارم، به هرحال در مورد داستان کوتاه به او بیش از هرکسی مدیون هستم، حالم از ادبش گاهی به­هم می­خورد اما مهربانیش لایزال است، در مورد بزرگواری او هرچه بگویم کم گفته­ام و اطمینان از این که پوزخند را می­خواند مرا گستاخ می­کند.

فرید صادقپور: آخی، فرید رفته سربازی طفلک، آخی، دوستش داشته باشید، آخی... فرید خوب است، برایش شکلات خریدم اما اسکلوار زودتر از موعد رفت و مرا به یقین رساند که بدرقه­ی یک ترک مصمم عین ترکیت است.

فروزان: میدانم که حالش خوش نیست. مدتی است که اسمت را در قسمت نظرات ندیده ام و معترفم که سخت است. به رغم اینکه تو و فروغ را هرگز نخواهم دید، اما تصویرتان در قلبم حکاکی شده است.

رزا: دوست جوان، مهربان که باز به من سر می­زند، راحت به او خواهم گفت که بسیار دوستش دارم، به خاطر نگاه ویژه چشمان مهربانش، سودای رنجورش برای مطالبه مطالبات دست نایافتنی، و حسرتم برای دیدار دوباره اش.

سعید رنگبست: سرسلسله­جنبان رفاقت، کسی که آنچنان سیرم کرده که دخترهای بسیاری از مصاحبت من محروم شده­اند. همکار روزهای آینده و کسی که در کنارم پارو خواهد زد، اما نه در دریا، بلکه پولها را.

عزیزان تا همینجا کافیست، تلاش خواهم کرد که در سال نو نگارنده­ی نیرومندتری باشم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:47  توسط هادی رضائی |