تبليغاتX
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم - بیمار سرفه های توام، بیشتر ...
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار ----------- کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
 

به رومن رولان، خالق مادرانه­ترین مادرانه­ی تاریخ و به رزای مهربان

 

و بعد بغلم می­کردی و بوی تند رنگ کارخانه­ی رنگ­سازی با بوی عرق زیر بغل پیراهن پلاستیکی کهنه و عطر ارزان­قیمت مخلوط می­شد و من گیج و مدهوش میان آغوش تو می­ماندم. آرام ِ آرام می­ماندم. همه چیز ساکن بود و این سکون برای پسرک شش ساله­ی آن روزها هرگز آزارنده نبود. در آغوش تو نیاز به جنب وجوش را از یاد می­بردم، زیبا بودی و لاغر، خیلی لاغر!

چشمان سبزم را دوست داشتی و من گرمای تنت را می­فهمیدم و می­بلعیدم. آفتاب پشتم را گرم می­کرد و این در برابر گرمای تن تو هیچ بود. شاید هجده ساله بودی، بیمار کارخانه­ی رنگ­سازی، حریص نانی که میان قوطی­های رنگارنگ رنگ می­جستی، با سینه­ای که سرفه­های خشک کارخانه را به عنوان بن­های رایگان به خانه می­آورد.

من سرم را روی سینه­ات می­فشردم و سرفه­ها را واضح­تر حس می­کردم. یک تن بودیم، گویی من سرفه می­کردم، تو سرفه می­کردی، ما سرفه می­کردیم و تو می­شنیدی، من می­شنیدم. گرسنه­ی صدای نجیب و ضعیفت بودم که لابلای سرفه­های خشک به نرمی از شیار سینه بالا می­آمد، می­شنیدم صدایی را که به نجوا نامم را می­خواند. فدای چشمان سبزم می­شد. من غرق خیرگی در لبهای سرخی بودم که دستان کوچکم را می­بوسید. دهانی گرامی که شباهنگام، قصه­های خواب­آلوده را جویده­جویده برایم می­خواند.

هرگز پدری نبود، پدر افسانه­­ای مضحک بود، توهمی عجیب که من نباید باور می­کردم، پدر دروغی بود که در خانه­ی همه بود، اما به­هرحال دروغ بود. نمی­دانم چگونه شش ساله شدم، انگار همیشه شش ساله بوده­ام. حریص بوی رنگ­های کارخانه­ی رنگ­سازی آمیخته به بوی عطر پالوده در عرق تنی لاغر. مریم، آنگاه که نبودی کوچه­ها عیسای کوچک بی­­رفیق را نگاه می­داشتند. من کوچه را می­رفتم و می­آمدم. نه بازیچه­ای، نه بازیگری که باهم بازی کنیم. من آنقدر به تنه­ی تنومند تک­درخت چنار انتهای کوچه زل می­زدم، تا آنکه قامت نازکت در کنارش ظاهر شود. غروب که خورشید برگ­های سبز نوک درختان را آتش می­زد، تو هم می­آمدی. غروب را دوست داشتم، چون عاشقت بودم. می­دویدم و دستت نرم از جیب خارج می­شد وآب­نبات کم­بها را سویم دراز می­کرد. موهای آشفته­ی سرم را آشفته تر می­کردی. دست سردت نسیمی خنک بود که میان گیسوانم می­وزید و تپش قلب مهربانت همراه با سرفه­های کارخانه لرزانش می­کرد.

هرگز پدری نبود. ما یک تن بودیم و جمعه تنها روز خوب هفته بود. من روی پای لاغرت می­نشستم و تو صبورانه تحمل می­کردی. گهگاه پای کم­خون خواب­آلوده را نرم تکان می­دادی. من حریص چشمانت بودم. جمعه­ها تمام خستگی­های شش روز هفته را می­دیدم که روی مژگان بلندت آوار می­شد. پلکهایت سنگین بود و هردم سایه­ی مژگانت پای چشمها فرومی­افتاد. لختی به خواب می­رفتی و گهگاه با تعجب چشمانت را می­گشودی. با سرفه­ای نرم سینه را صاف می­کردی وصدای مخملینت را می­شنیدم که می­پرسید: "چند دقیقه خوابیده­ام؟".

همیشه قصه همین بود، من آماده بودم که تا ابد شش ساله بمانم. بمانم و به همین دیدار کمرنگ خواب­آلود که در آغوش هم می­خفتیم خو کنم. اما سرفه­هایت هرروز چنان شدیدتر می­شد که راه خواب را می­بست. گوشهایم که روی سینه­ات آرام گرفته بود، توفان وحشتناک سرفه­ها را خشن و دردناک می­شنید. تلاش سینه­ی فرتوتی که عاجزانه می­­کوشید هوا را لابلای خلط پیام­آور نیستی به درون بکشد. می­دیدم که دیدگان زیبایت گاهی هراسان می­شد و دستهای استخوانیت هوا را چنگ می­زد و انگار می­دیدم که هوا از تو دور می­شد. می­دیدم خونی را که کف دستانت هرروز حجیم­تر می­شد و زنی که صاحب­ سرفه­های خون­آلود بود هرروز کم­حجم­تر می­شد.

دستان یخ­زده­ات به عادت هرروز نسیمی خنک را میان گیسوان آشفته­ام می­وزاندند. من کیف می­کردم و با هم خمیر عشق را ورز می­دادیم. تا آن روز غروب که دستانت سردتر از همیشه بود. نسیم دستانت مغزم را منجمد کرد و به خویش لرزیدم. سردم شده بود و برگهای نوک درختان چنار که دیگر سرخ بودند، می­لرزیدند و شعله­ورتر از همیشه به نظر می­رسیدند. فردا تو به جای کارخانه به بیمارستان رفتی. من، پسرک حرامزاده­ی تنهای بی­همبازی بی­پدر روی آسفالت سرد کوچه­ی حقیرمان ماندم و تو نیامدی. پاییز بود اما زیر پایم علف­های سبز روئید و تو نیامدی. غروب به جای تو پیرزن بی­دندان همسایه، با دهان جمع شده در انزوای سالهای رفته، سوی من آمد. دهان بویناکی که گشوده شد و صدایی بم که شوم­ترین خبر زندگی را برایم خواند. عیسی، مادرت مرد.

پنجم فروردین هزار و سیصد وهشتاد وهفت ، بیست و شش دقیقه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 19:18  توسط هادی رضائی |